معنی واسطه
12 بازدید
[ سِ طَ / طِ ] (از ع، اِ) واسطة: در میان بونده. (آنندراج). هر چیزی که در میان واقع میگردد. (ناظم الاطباء). وسط. میان : و الا واسطهٔ آن به حیرت کشد. (کلیله و دمنه). در واسطهٔ نیشابور سمکی تا سماک و فلکی ثامن بر افلاک ظاهر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ۴۳۹). قلعهٔ او در واسطهٔ بیشه های به انبوه بود. (ترجمه تاریخ یمینی چ سنگی ص ۴۱۵). چون بواسطهٔ دیار هند رسید لشکر به تخریب دیار... دست برگشاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ۲۹۲). || میانجی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). وسیط. (اقرب الموارد): جز ثنای تو نیست واسطه ای به میان من و میان قلم.مسعودسعد. بی واسطهٔ خیال با دوست خلوت کنم و دمی سرآرم.خاقانی. مرگ از پی خلاص تو غمخوار و واسطه ست جان کن نثار واسطه غمگین چه مانده ای. خاقانی. هرچ از تو بما رسد پذیریم این واسطه از میان بینداز.عطار. من نخواهم فیض حق از واسطه که هلاک خلق شد این رابطه.مولوی. واسطه حمام باید ز ابتدا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را.مولوی. بی حجابی آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای.مولوی. پس دل عالم ویست ایرا که تن میرسد از واسطه این دل بفن.مولوی. آن دعا حق میکند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست واسطهٔ مخلوق نی اندر میان بیخبر زان لابه کردن جسم و جان. مولوی (مثنوی ج ۳ ص ۱۲۷). - باواسطه؛ مع الواسطه. با میانجی. - بی واسطه؛ بی میانجی : ایشان را هیچ لقبی ارزانی ندارند و خلعت نفرستند بی واسطهٔ این خاندان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۴). ناچار وزیری می باید که بیواسطه کار راست نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۲). پس فقیر آن است کو بیواسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست صاحب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه.مولوی. اندر آتش کی روی بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه. چشم جادوی تو بیواسطهٔ کحل کحیل طاق ابروی تو بیواسطهٔ وسمه وسیم.سعدی. || در اصطلاح شطاریان صورت پیر و مرشد را گویند که در وقت ذکر گفتن مرید چشم بر صورت ایشان دارد. (آنندراج، از بهارعجم و کشف اللغات). || خواستگار. (ناظم الاطباء). || پایتخت. قاعده. کرسی. (از یادداشتهای مؤلف): و من عادتهم الاقامة بطمغاج و هی واسطة الصین و نواحیها. (سیرت جلال الدین منکبرنی فی تألیف محمدبن احمد النسوی). || گوهری که در وسط قلاده است. (از اقرب الموارد). جوهر میانگی گزیده. (آنندراج). بزرگترین مروارید یا گوهر یا مهره ای که در دست بند و یا گلوبند باشد. (ناظم الاطباء): شعر سلکیست ورا واسطه مدح تو بزرگ سال سلکیست ورا واسطه ماه اعظم. سوزنی. || پیش پالان. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به واسطةالکور شود. || علت. (اقرب الموارد) (المنجد). سبب. موجب. باعث. جهت. دلیل. بابت. وجه : واسطهٔ این ضعف و کوچک هیکلی نک بیان کن سرمدار از من خفی.مولوی - بواسطهٔ؛ در تداول فارسی، بعلت. بموجب. بسبب. به جهت. || (اصطلاح فلسفی) سبب. موجب واسطه از نظر فلسفی اقسامی دارد، یکی واسطه در ثبوت است و آن امری است که سبب وجود امری دیگر باشد مانند آتش برای حرارت. دیگر، واسطه در اثبات که سبب علم به امر دیگر است مانند دود برای آتش. سدیگر واسطه در عروض که سبب صدق عنوانی است به امر دیگر مانند حرکت کشتی که موجب حرکت مسافر کشتی است. (از فرهنگ علوم سیدجعفر سجادی).[ سِ طَ ] (اِخ) دهی است بین کاشان و اصفهان که در چهارده فرسنگی کاشان و هجده فرسنگی اصفهان واقع شده است. حمداللََّه مستوفی دربارهٔ آن چنین آرد: من کاشان الی اصفهان: از کاشان تا دیه تهرود هشت فرسنگ ازو تا دیه واسطه شش فرسنگ ازو تا رباط مورچه خورد شش فرسنگ ازو تا دیه سین هشت فرسنگ و به راه میانی از واسطه تا سین دوازده فرسنگ اما آبادانی نیست و از سین تا شهر اصفهان چهار فرسنگ جمله باشد. (نزهة القلوب).[ سِ طَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان. در ۵۶ هزارگزی مغرب راور و یک هزارگزی راه فرعی راور به کرمان واقع است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).[ سِ طَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان های زرند کرمان که در ۱۵ هزارگزی شمال شرقی زرند و چهار هزارگزی مغرب راه مالرو زرند به رفسنجان قرار دارد و دارای ۱۷ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «واسطه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طه» برای سرودن شعر