معنی واجب شدن
4 بازدید
[ جِ شُ دَ ] (مص مرکب) لازم شدن. فریضه بودن. لازم گشتن. فرض شدن. واییدن. بایستن. (ناظم الاطباء). وجوب. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). وأی. (تاج المصادر بیهقی). کذب: کذب علیک الغسل؛ واجب شد بر تو غسل. (منتهی الارب): مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کاری که به او حواله نمود. خدا و واجب شد بموجب نص از امام پاک قادر باللََّه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۱). گفتم که نماز از چه بر اطفال و مجانین واجب نشود تا نشود عقل مخیر. ناصرخسرو. گر کسی یابد در این کو خانه ای هر دمش واجب شود شکرانه ای.عطار.
کلمات همقافیه با «واجب شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر