معنی وابل
4 بازدید
[ بِ ] (ع ص) بخشنده. جواد: رجلٌ وابل. (از اقرب الموارد). || باران بزرگ قطره. (غیاث) (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۲) (مهذب الاسماء) (دهار). باران سخت. باران تند. باران درشت قطره. رگبار، باران تند بزرگ قطره : نگار من چو حال من چنین دید ببارید از مژه باران وابل.منوچهری. گر چه شمسی نه ابر، عالم را از کف راد تست وابل و رش.سوزنی. سپهر منصب و تمکین علای دولت و دین سحاب رأفت و باران رحمت وابل.سعدی.[ بِ ] (اِخ) مؤلف تاج العروس گوید: جد هشام بن یونس اللؤلوی المحدث، از او حدیث کرد و حفید او اسحاق بن ابراهیم از جد خود حدیث نقل کرد و از ابوالقاسم بن النحاس المقری نقل حدیث کرده است. -انتهی. در منتهی الارب آمده: وابل، نام جد حجاج بن یونس لؤلؤی محدث (کذا).[ بِ ] (اِخ) نام قبیله ای است از عرب. (از غیاث نقل از منتخب و صراح و لب الالباب و شرح نصاب).
کلمات همقافیه با «وابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر