معنی هنی
6 بازدید
[ هَ نی ی ] (ع ص) خوشگوار و گوارنده. (غیاث). هنی ء: محلش سنی باد و دولت هنی جهانش رهی باد و گردون غلام. مسعودسعد. لشکر او از خصب آن قلعه به مرتعی هنی و مربعی سنی رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سلطان را آن فتح سنی و نجح هنی تمام گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). روزی بی رنج می دانی که چیست قوت ارواح و ارزاق هنی است.مولوی. در نظر دشمنان نوش نباشد هنی وز قبل دوستان نیش نباشد گزند.سعدی. مطلب گر توانگری خواهی جز قناعت که دولتی است هنی.سعدی. به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر میرسد روزی. حافظ.[ هَ نْ یْ ] (ع مص) کردن. (منتهی الارب): ذهبت و هنیت؛ کنایه از رفتم و کاری را کردم. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر