معنی هنرسوار
5 بازدید
[ هُ نَ سَ ] (ص مرکب) آنکه گویی هنر را چون مرکبی رام کرده و بر آن سوار است. هنرمند: هنرسواری دلیر که روی میدان از او چو کاغذ از کلک او ز نعل گیرد نشان. مسعودسعد. مرد هنرسوار که یک باره از هنر اندر جهان نماند که او زیر ران نداشت. مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «هنرسوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر