معنی همگین
6 بازدید
[ هَ ] (ص مرکب) هم گین. همگن. مانند هم. || دوست. قرین. نزدیک. رجوع به همگن و همگنان شود.[ هَ ] (اِخ) دهی است از بخش حومهٔ شهرستان شهرضا. ۸۱۴ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و قنات و محصولش غله، پنبه، لبنیات، میوه، و کاردستی زنان جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱۰).[ هَ مَ / مِ / هَ ] (ضمیر مبهم، ق) همگی. همه. (از آنندراج): دل سپاه و رعیت بدو گرفت قرار بدو فتاد امید جهانیان همگین.فرخی. زرّ تو و سیم تو همه خلق جهان راست وین حال بدانند همه گیتی همگین.فرخی. بی گمان گردی اگر نیک بیندیشی که بدل خفته ست این خلق همی همگین. ناصرخسرو. شاخها ازبرای خدمت را کوژ کردند پشتها همگین.مسعودسعد. در هم شدند لشکر، بر هم زدند همگین آن تاجهای زرین وآن تختهای سیمین. امیرمعزی.
کلمات همقافیه با «همگین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر