معنی همزبان
7 بازدید
[ هَ زَ ] (ص مرکب) دو کس که به یک زبان تکلم کنند. (آنندراج): جمله گشتستند بیزار و نفور از صحبتم همزبان و همنشین و هم زمین و هم نسب. ناصرخسرو. || مونس. رفیق. ندیم. همدم : همزبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک به جان بشتافتند.مولوی. ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان.مولوی. هرکه او از همزبانی شد جدا بی نوا شد گرچه دارد صد نوا.مولوی. دو همجنس دیرینهٔ همزبان بکوشند در قلب هیجا به جان.بوستان. || متفق. متحد: به نزد سپهدار مازندران که با دیو و جادو بود همزبان.فردوسی. || (ق مرکب) متفقاً. هم صدا: سخن رفتشان یک به یک همزبان که از ماست بر ما بد آسمان.فردوسی. همه همزبان آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند.فردوسی.
کلمات همقافیه با «همزبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر