معنی همداستانی
5 بازدید
[ هَ ] (حامص مرکب) هم داستانی. توافق. اتحاد عقیده. هم اندیشی : بجنبیدش به دل در مهربانی نمود از خامشی همداستانی. فخرالدین گرگانی. - همداستانی کردن؛ موافقت کردن. پذیرفتن. قبول کردن : ... که همداستانی مکن روز و شب که در پیش خسرو گشایند لب.فردوسی. جهاندار همداستانی نکرد ز ایران و توران برآورد گرد.فردوسی. نه هرگز بدان را به بد داده یاری نه هرگز به بد کرده همداستانی.فرخی. ایا خواجه همداستانی مکن که بر من تحمل کند ابتری.منوچهری. || (اِ) زری را گویند که از رعایا در وجه خراج و مال گیرند، و به عربی مال الرضا خوانند. (برهان): این خراج بر خلق انوشیروان نهاد که ملک را از خواسته چاره نیست. و رعیت را گرد کرد و همهٔ زمینها را مساحت کرد و به همداستانی رعیت آن خراج نهاد. (تاریخ بلعمی). و این خراج را خراج همداستانی نام کردند یعنی مال الرضا. (تاریخ بلعمی).
کلمات همقافیه با «همداستانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر