معنی هزارپا
4 بازدید
[ هَ / هِ ] (اِ مرکب) حیوانی از حشرات الارض بسیار باریک و بلند به طول یک انگشت و تنهٔ آن گره دار مانند ریسمان که گرههای متصل به هم داشته باشد و بر سرش دو شاخ باریک است و بیست ودو پای باریک از دم تا سر آن، و اگر کسی را بگزد کوبیدهٔ خودش را بر زخم گذارند علاج سمیت و درد او را کند. (انجمن آرا). گوش خزک. ذوالاربعةوالاربعین. سقولوفندریا. سدپایه. گوش خز. گوش خارک. ابوسبع وسبعین. ابواربع واربعین. (از یادداشتهای مؤلف): دست وپابریده ای هزارپایی بکشت. (گلستان). - هزارپادوزی؛ نوعی دوختن. (یادداشت به خط مؤلف). نوعی طراز و زینت حاشیهٔ جامه و جز آن. رجوع به هزارپای و هزارپایه شود.
کلمات همقافیه با «هزارپا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پا» برای سرودن شعر