معنی هراس
9 بازدید
[ هَ ] (اِ) به معنی ترس و بیم باشد. (برهان). بیم. ترس. باک. پروا. اندیشه. رعب. خوف. (یادداشت به خط مؤلف): دگر هر که با مردم ناسپاس کند نیکویی ماند اندر هراس.فردوسی. دو نرگس چو نر آهو اندر هراس دو گیسو چو از شب گذشته سه پاس. فردوسی. گنه کار یزدانی و ناسپاس تن اندر نکوهش، دل اندر هراس.فردوسی. چو عدل او باشد آن جایگه نباشد جور چو امن او باشد آن جایگاه نیست هراس. منوچهری. در تو ای گنبد امید و هراس گردش آس هست و گونهٔ آس.مسعودسعد. برزویه به هراسی تمام روی به کار آورد. (کلیله و دمنه). در بیم و هراس روزگار گذاشتم. (کلیله و دمنه). از شیب تازیانهٔ او عرش را هراس وز شیههٔ تکاور او چرخ را صدا.خاقانی. از هراس ایشان مرا بر آن حال فروگذاشته و گریخته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - بی هراس؛ بی باک. بدون ترس : ختم شد بر تو سخا چونانکه بر من شد سخن وین سخن در روی گردون هم بگویم بی هراس. انوری. ترکیب های دیگر: - هراسان. هراسانیدن. هراس انگیز. هراس داشتن. هراسناک. هراسیدن. رجوع به این مدخل ها شود.[ هُ ] (ع ص) شیر سخت اندام بسیارخوار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ هَ رْ را ] (ع ص) هریسه ساز. (منتهی الارب). هلیم پز و هریسه پز. (یادداشت مؤلف). سازنده و فروشندهٔ هریسه. (اقرب الموارد). || شیر درشت سخت خورنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هُراس شود.[ هَ ] (ع اِ) درختی خاردار که بارش مانند کنار است و واحد آن هراسة است و عبارت اللسان چنین است: درختی که خارهای درشت دارد. (از اقرب الموارد). درختی است خاردار، بر آن شبیه کنار. (منتهی الارب). - هراسناک؛ زمینی که درخت هراس در آن بسیار بود: ارض هرسة؛ زمین درخت هراسناک. (منتهی الارب).[ هُ ] (اِخ) شاعر معروف رومی که میان سالهای ۶۵ تا ۸ ق. م. زیسته است. (از وبستر زبان امریکایی). کینتوس هراسیوس فلاکوس شاعر غزلسرای روم که در سبک طنز انتقادی نیز دست داشت. فرزند یکی از نجبای رم بود. در رم و آتن پرورش یافت. وی در سال ۴۲ ق. م. در لژیون جمهوریت شرکت جست و پس از بازگشت و پیروزی یک خانهٔ ییلاقی در کوههای سابین به او جایزه دادند و مورد توجه امپراطور رم اگوستوس قرار گرفت. اشعار او شامل ۹ کتاب است. (از فرهنگ بیوگرافی وبستر).
کلمات همقافیه با «هراس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر