معنی هجیر
6 بازدید
[ هُ ] (ص) خوب و نیک و نیکو و زبده. (برهان). هژیر. خجیر. (حاشیهٔ برهان چ معین): درخورد همت تو خداوند جاه داد جاه بزرگوار و گرانمایه و هجیر.منوچهری. یکی به کوه سخن ران که گرچه هست جماد ز زشت زشت دهد پاسخ هجیر هجیر. قاآنی. || خوب چهر. زیبا. درخشان : سیرت به برج لهو و طرب باد سال و مه ای طلعت چو مهر هجیر اندر آسمان. سوزنی.[ هَ ] (ع اِ) نیمروز. نزدیک زوال مع ظهر یا از وقت زوال آفتاب تا عصر. (منتهی الارب). الهاجرة للوقت المذکور. (اقرب الموارد): از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم. (گلستان یوسفی ص ۱۴۱). || گرمای نیمروز. (منتهی الارب). || سختی گرما. || حوض بزرگ فراخ. ج، هُجُر. || شور گیاه خشک شکسته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گورخر درشت و آکنده گوشت. || کاسهٔ سطبر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گشن سست و بازایستاده از گشنی. (منتهی الارب). || شیر خفته. (منتهی الارب). شیر غلیظ. (از اقرب الموارد).[ هِ جْ جی ] (ع اِ) خوی و عادت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || حال. (منتهی الارب).[ هَ ] (اِخ) نام پسر قارن بن کاوه است که او را سهراب وقتی که به ایران می آمد در پای قلعهٔ سفید سبزوار در جنگ زنده بگرفت. (برهان). هجیر یا هژیر پسر گودرز است. (از حاشیهٔ برهان چ معین). نام پهلوان ایرانی پسر گودرز. (ولف، لغات شاهنامه). چو گودرز گشواد بر میسره هجیر و گرانمایگان یکسره.فردوسی. رجوع به هژیر شود.[ ] (اِخ) وزیر جغتای مغول پسر چنگیزخان. رجوع به جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۲۲۷ شود.[ هُ جَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). رجوع به هجیرة شود.[ هَ ] (اِخ) آبکی است مر بنی عجل را میان کوفه و بصره. (منتهی الارب). رجوع به هجرة شود.
کلمات همقافیه با «هجیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر