معنی هجم
7 بازدید
[ هَ ] (ع مص) در مغاک فروشدن چشم کسی. || همهٔ شیر پستان دوشیدن. || آرمیدن چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || چشم فروخوابانیدن. (منتهی الارب). اطراق. (اقرب الموارد). || سکوت. (اقرب الموارد). || ویران کردن خانه را. (منتهی الارب). هدم. (اقرب الموارد). || راندن کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خوی آوردن. (منتهی الارب). روان شدن عرق. (اقرب الموارد). || زایل و سست شدن بیماری. (منتهی الارب). || چهارپا را شدید راندن. (اقرب الموارد).[ هَ / هَ جَ ] (ع اِ) خوی و عرق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کاسهٔ بزرگ. ج، اهجام. (منتهی الارب). قدح ضخم. (اقرب الموارد).[ هَ / هَ جَ ] (اِخ) آبی است مر بنی فزاره را. (منتهی الارب). و ابن اعرابی در نوادر گوید آبی است و موضعی است مر بنی فرازه را. و در شعر عامربن طفیل مذکور است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «هجم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جم» برای سرودن شعر