معنی هبرزی
5 بازدید
[ هِ رِ زی ی ] (ع ص، اِ) سواری از سواران فارسی. (اقرب الموارد). سواری از سواران فارسی که نیکو تیر اندازد و نیک بر پشت اسب نشیند. (معجم متن اللغة). ابن سیده گوید: سوار نیکو تیرانداز، و زجاج گوید: و سواری که نیکو بر اسب نشیند. و بعضی گفته اند که هاء در آن زائد است، از مادهٔ برز و وزن آن هفعل میباشد. (تاج العروس). || دینار نو. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ابن اعرابی گوید: فما هبرزی من دنانیر أیلة بایدی الوشاة ناصع یتأکل باحسن منه یوم أصبح غادیا و نفسنی فیه الحمام المعجل. (از تاج العروس). || زر بی آمیغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). طلای خالص. زر ناب. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس). || موزهٔ نیکو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). شاعری گوید: بها مثل مشی الهبرزی المسرول. (از تاج العروس). || هر چیز خوب و بادیدار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خوب و نیکومنظر از هر چیزی. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (تاج العروس). || چست و چالاک و روان. (معجم متن اللغة) (تاج العروس). || مرد بسیار پیش درآینده و بصیر در هر چیزی. (معجم متن اللغة) (تاج العروس). ذوالرمة در وصف آب گوید: خفیف الجبالا یهتدی فی فلاته من القوم الا الهبرزی المغامس. (از تاج العروس). - ام الهبرزی؛ تب. (منتهی الارب). تب و حمی. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (تاج العروس). عجیرالسلولی گوید: فان تک ام الهبرزی تمصرت عظامی فمنها ناحل و کسیر. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «هبرزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر