معنی نیکوسیرتی
5 بازدید
[ رَ ] (حامص مرکب) خوش رفتاری. نکوکرداری : از نیکوسیرتی و دادگری همه او را فرمانبردار شدند. (مجمل التواریخ). هرگز به عدل و نیکوسیرتی او کس نبود. (مجمل التواریخ). این بهرام ولی عهد پدر بود و سه بطن از ایشان فرزندان را بهرام نام کردندی به حکم نیکوسیرتی بهرام بن هرمز و دینداری و علم و عدل او. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۲۱). از نیکوسیرتی چنان بود که چون دیلم بیامد... و کرمان بگرفتند او را تمکین تمام دادند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۱۷). - نیکوسیرتی کردن (نمودن)؛ نیک سیرتی کردن. (از فرهنگ فارسی معین). خوش رفتاری کردن. مهربانی کردن : گفت ای پهلوان بسیار مردمی و نیک محضری و نیکوسیرتی با ما نمودی. (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «نیکوسیرتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر