معنی نیکوسیرت
4 بازدید
[ رَ ] (ص مرکب) نیک سیرت. نکوسیرت. نیک نهاد. خوش رفتار: پادشاهان چون دادگر و نیکوکردار و نیکوسیرت و نیکوآثار باشند طاعت باید داشت. (تاریخ بیهقی ص ۹۳). پوران دخت بنت کسری زنی سخت عاقل و عادل و نیکوسیرت بود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۱۰).
کلمات همقافیه با «نیکوسیرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر