معنی نیک‌خواه

معنی نیک‌خواه

7 بازدید
[ خوا / خا ] (نف مرکب) نکوخواه. نیکوخواه. خیراندیش. خیرخواه. که خیر و صلاح دیگران خواهد. که خواهان نیکی و سعادت دیگران است. مشفق. دوستدار. مهربان. مقابل بدخواه : ای شهریار راستین ای پادشاه داد و دین ای نیک فعل و نیک خواه ای از همه شاهان گزین. دقیقی. گزیتش بدادند شاهان همه به پیش دل نیک خواهان همه.دقیقی. یکی نامه بنوشت نزدیک شاه ز بدخواه و از مردم نیک خواه.فردوسی. سپینود را گفت بهرام شاه که دانم که هستی مرا نیک خواه.فردوسی. شما یک به یک نیک خواه منید بر آیین فرمان و راه منید.فردوسی. همیشه تا نبود خوب کار چون بدکار چنان کجا نبود نیک خواه چون بدخواه. فرخی. آن کیست کو به جان نبود مهرجوی تو وآن کیست کو به جان نبود نیک خواه تو. فرخی. ز دهر آنکه بود بدسگال او غمگین به دهر آنکه بود نیک خواه او شادان.فرخی. فلاطوس برگشت و آمد به راه بر حجرهٔ وامق نیک خواه.عنصری. بدان کسی که بود نیک خواه او ایزد اگر کسی بد خواهد بدو رسد خذلان. عنصری. ستاره رهنمای کام او باد زمانه نیک خواه نام او باد.فخرالدین اسعد. تو دانی که پیش فریدون شاه من از دل یکی بنده ام نیک خواه.اسدی. چشم بندگان و نیک خواهان بدین روزگار فرخنده روشن داراد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۴). حرمان آن است که نیک خواهان را از خود محروم گرداند. (کلیله و دمنه). نگفته ست شمعون به جز نیک شاه من از دل یکی بنده ام نیک خواه. شمسی (یوسف و زلیخا). به اطلاقت گشاده چشم مانده به گیتی هرکه او را نیک خواه است. مسعودسعد. شادی و خرمی کن کامروز در جهان شادی و خرمی است دل نیک خواه را. مسعودسعد. او را وزیری بود مسلمان و نیک خواه. (قصص الانبیاء ص ۱۸۷). نیک خواهان ترا سالاسال همه روز است به دیدار تو عید.سوزنی. بدان که نیک سگال است و نیک خواه دلش زمانه هست ورا نیک خواه و نیک سگال. سوزنی. سلطان ملک دینی و دنیا هم آن تست چون نیک خواه دولت شاه معظمی.سوزنی. خصوص آن وارث اعمال شاهان نظرگاه دعای نیک خواهان.نظامی. نیک خواهانم نصیحت می کنند خشت بر دریا زدن بی حاصل است.سعدی. دلارام باشد زن نیک خواه ولیک از زن بد خدا را پناه.سعدی. چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه.سعدی. صف نشینان نیک خواه و پیشکاران باادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوست کام. حافظ. دمی با نیک خواهان متفق باش.حافظ. آنجا که بی تفاوتی وسع رحمت است بدخواه انفعال دهد نیک خواه را. نظیری (از آنندراج). || بامروت. باوفا. صدیق. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. || به معنی بدکار هم مستعمل است . (آنندراج). - نیک خواه شدن؛ دوست شدن. دوستدار شدن. هواخواه شدن. مرید و معتقد گشتن : به سغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه.فردوسی. از آن پس که گسترده شد دست شاه سراسر جهان شد ورا نیک خواه.فردوسی. که باشی نگهبان تخت و کلاه بلاش جوان را شود نیک خواه.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «نیک‌خواه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید