معنی نیمکش
4 بازدید
[ کَ / کِ ] (ن مف مرکب) نیم کشیده. تیغ و تیر و مانند آن که تمام نکشیده باشند. (آنندراج). تیغ یا دشنه یا خنجری که آن را تا نیمه از نیام بیرون کشیده باشند. تیری که در کمان گذاشته و زه کمان را تا نیمه کشیده باشند: می خواست دوش عذر جفاهای او خیال صد تیر آه نیم کشم در کمان بماند.؟ - نیم کش کردن؛ قسمتی از شمشیر و خنجر و مانند آن را از غلاف بیرون آوردن. (فرهنگ فارسی معین): چو سبز نیمچه علم نیم کش کردی سیاه چهره شود راست جهل چون فرفخ. محمد نسوی (از فرهنگ فارسی معین).[ کُ ] (ن مف مرکب) نیم کشته. نیم بسمل. جان به لب رسیده. رجوع به نیم کشت شود. - نیم کش کردن؛ به قصد کشت کسی را آزار دادن.
کلمات همقافیه با «نیمکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر