معنی نیممرده
4 بازدید
[ مُ دَ / دِ ] (ص مرکب) آنکه هنوز نمرده و نیمه جانی داشته باشد. (ناظم الاطباء). که در شرف مرگ است و اندک رمقی دارد: این خادم را بباید کشتن و دست بر حلق وی نهاد و محکم بیفشرد که خود نیم مرده بود. (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین). || کم روشنائی. (یادداشت مؤلف). نیم خاموش. (فرهنگ فارسی معین): به کردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گردَدْش روغن. منوچهری.
کلمات همقافیه با «نیممرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر