معنی واژه نیستی
6 بازدید
(حامص) عدم. مقابل هستی به معنی وجود: ای دل مباش غافل یک دم ز عشق و مستی وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی. حافظ. || معدومی. نابودی. فنا. ناپدیدی : هرکس قدم در حرم عالم نهاد هرآینه به زودی بی شک داغ فنا بر پیشانی او نهد و رقم نیستی بر ناصیهٔ وجودش کشد. (قصص الانبیاء ص ۲۲۹). بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد.سعدی. || هلاک. هلاکة. هلک : سعدی غم نیستی ندارد جان دادن عاشقان نجات است.سعدی. || زوال. تباهی : تو مگر خود مرد صوفی نیستی نقد را ز نسیه خیزد نیستی.مولوی. || فقر. نداری. ناداری. فاقه : من از شاه ایران نگردم به گنج گر از نیستی چند باشم به رنج.فردوسی. مبادا که در دهر دیر ایستی مصیبت بود پیری و نیستی.فردوسی. دگر آنکه در شهر دانا که اند گر از نیستی ناتوانا که اند.فردوسی. بینم همی شماتت بدخواهان ورنه ز نیستی نبدی عارم.مسعودسعد. مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی چو هست دانشم ار زرّ و سیم نیست رواست. مسعودسعد. داد از کف راد تو خواهد یافت به هر حال هر کز ستم نیستی آید به تظلم.سوزنی. مخور جمله ترسم که دیر ایستی به پیرانه سر بد بود نیستی.نظامی. گر از نیستی دیگری شد هلاک ترا هست بط را ز طوفان چه باک.سعدی. خودپرستی خیزد از دنیا و جاه نیستی و حق پرستی خوشتر است.سعدی. || (فعل) از: نیست +«ی» شرط، به معنی نبودی. نباشد: اگر نیستی اندر استا و زند فرستاده را زینهار از گزند.دقیقی. اگر می نیستی دلها همه یکسر خرابستی. دقیقی. گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی روسیه تر نیستی هر روز ابلیس لعین. منوچهری. اگر نیستی بندشان داد و دین ربودی همه این از آن آن ازین.نظامی.(اِخ) از شاعران قرن دهم تبریز است. او راست: چون شمع از آتش دل سوزی گرفته در من صد چاک در گریبان اشک آمده به دامن. رجوع به تحفهٔ سامی ص ۱۴۴ شود.(اِخ) از شاعران قرن دهم و از مردم ری است. او راست: بی لب لعلت به بزمی جام نتوانم گرفت بی تو ای آرام جان آرام نتوانم گرفت. رجوع به تحفهٔ سامی ص ۱۶۳ شود.