معنی نیزهدار
5 بازدید
[ نَ / نِ زَ / زِ ] (نف مرکب) رامح. (السامی). نیزه افکن. نیزه گذار. نیزه ور. (یادداشت مؤلف). مسلح به نیزه : همه نیزه داران شمشیرزن همه لشکرآرای و لشکرشکن.دقیقی سپه بود بر میمنه چل هزار سواران زوبین ور و نیزه دار.فردوسی. چو بشنید کآمد سپاهی گران همه نیزه داران و جوشن وران.فردوسی. همیدون پیاده پس نیزه دار ابا جوشن و تیر آهن گذار.فردوسی. ز نوک نیزه های نیزه داران شده وادی چو اطراف سنابل.منوچهری. همه نیزه داران گردن فراز نشان بسته بر نیزه موی دراز.اسدی. کمندافکنان از پس خیل خویش به تیغ و زره نیزه داران ز پیش.اسدی. نیزه دارانش که از شیر نیستان کین کشند خون و آتش ز آن نی چون خیزران افشانده اند. خاقانی. رکاب است چون حلقهٔ نیزه داران که عیدی به میدان خاقان نماید.خاقانی. برون رفت جوشن وری نیزه دار.نظامی. || نیزه بردار. (ناظم الاطباء): نبود از همه خلق جز جبرئیل به حرب حنین نیزه دار علی.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «نیزهدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر