معنی نگون شدن
7 بازدید
[ نِ شُ دَ ] (مص مرکب) نگون گشتن. نگون گردیدن. به خاک افتادن. با سر به زمین آمدن. از پای درآمدن. تباه شدن. سرنگون گشتن : نگون بخت شد همچو بختش نگون ابا سیب رنگین به آب اندرون.بوشکور. ز پای اندرآمد نگون گشت طوس تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس.فردوسی. همه داد کن تو به گیتی درون که از داد هرگز نشد کس نگون .فردوسی. || خراب شدن. (یادداشت مؤلف). فروریختن. به خاک غلطیدن : همی نگون شود از بس نهیب هیبت تو به ترک خانهٔ خان و به هند رایت رای. عنصری. چو دیوار بر برف سازی نخست نگون زود گردد به بنیاد سست.اسدی. || سرنگون شدن. نگونسار شدن. از حالت اعتدال و استواری خارج شدن : امام شرع سلطان طریقت ناصرالدین آن که تا رایات او آمد نگون شد چتر بددینان. خاقانی. || سرازیر شدن. به پائین روانه شدن. فرورفتن : همانگه نگون شد سوار از فراز در بستهٔ حصن شد زود باز.اسدی. ظل صنوبرمثال گشت به مغرب نگون مهر ز مشرق نمود مهرهٔ زر آشکار.خاقانی. || باطل شدن. وارونه و معکوس شدن. (یادداشت مؤلف): مگر کو سر و تن بشوید به خون شود فال اخترشناسان نگون.فردوسی. - نگون شدن بخت؛ بدبخت شدن. بخت و اقبال به کسی پشت کردن : به زاری همی دیدگان پر ز خون شده بخت گردان ترکان نگون.فردوسی. از این پس به خیره نریزند خون که بخت جفاپیشگان شد نگون.فردوسی. || پست شدن. (یادداشت مؤلف). - نگون شدن سر تخت؛ پست شدن. (یادداشت مؤلف). از مقام و منصب افتادن : بکشتند هیتالیان ناگهان نگون شد سر تخت شاهنشهان.فردوسی. همه مرز شد همچو دریای خون سر تخت بیدادگر شد نگون.فردوسی.
کلمات همقافیه با «نگون شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر