معنی نگریستن
5 بازدید
[ نِ گَ تَ ] (مص) نگرستن. نگریدن. نظر افکندن. نگاه کردن : خواجه به خشم در بوسهل نگریست. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۱). فور را دل مشغول شد و از آن جانب نگریست. (تاریخ بیهقی ص ۹۰). || اعتنا کردن : هر روز بونصر به خدمت می رفت و سوی دیوان رسالت نمی نگریست. (تاریخ بیهقی). بدین هدیه که فرستاده نباید نگریست که از ده درم گرفته دو یا سه فرستاده است. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۷). || تأمل کردن. فکر کردن. اندیشیدن : وی سنگی پنج شش منی را راست کرد و زمانی نگریست و اندیشه کرد، پس عراده بکشیدند و سنگ روان شد. (تاریخ بیهقی ص ۴۷۳). || وارسی کردن : ما چون کارها را نیکوتر بازجستیم و پیش و پس آن را بنگریستیم... صواب آن نمود... (تاریخ بیهقی ص ۳۳۴).
کلمات همقافیه با «نگریستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر