معنی نگرش
5 بازدید
[ نِ گَ رِ ] (اِمص) نگاه کردن. دیدن. (برهان قاطع). نگرستن. (برهان قاطع) (آنندراج). بینش. نظر. نگاه. ملاحظه. مشاهده. (ناظم الاطباء). عمل نگریستن. اسم از نگریستن است. (یادداشت مؤلف): باریک موی کشیدهٔ خوب نگرش. (التفهیم). یعنی نگرش او در هر کار از بهر رضای اللََّه باشد. (کتاب المعارف). دیدهٔ من از واسطهٔ دیدن او از من دیده بردوخت و نگرش به اصل کار و هویت خویش درآموخت. (تذکرةالاولیاء از حاشیهٔ برهان قاطع). || دقت. توجه. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به نگرش کردن شود. || محابا. ملاحظه. - بی نگرش؛ بی ملاحظه. بی محابا. (یادداشت مؤلف): سپاهی هولناک دارد و از کشتن هیچ باک نمی دارند و بی تکلف و بی نگرش همی حرب کنند. (تاریخ سیستان ص ۲۰۹). || رویة. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح نجوم) نظر و اتصال در کواکب. (مقدمهٔ التفهیم، از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «نگرش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر