معنی نگاهداری کردن
5 بازدید
[ نِ کَ دَ ] (مص مرکب) محافظت کردن. حراست کردن. (فرهنگ فارسی معین). || پرورش دادن. (ناظم الاطباء). مواظبت کردن. توجه دقیق به کار بردن. (فرهنگ فارسی معین). از چیزی یا کسی مواظبت و نگه داری کردن. دلسوزانه مراقبت کردن. موجبات پرورش و آسایش کسی را فراهم کردن : سمک گفت شما را می باید بودن که اسب گلهٔ شاه می آورند، نگاه داری می کنم باشد که به دست توانم آوردن. (سمک عیار ج ۱ ص ۱۳۸، از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «نگاهداری کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر