معنی نکوگوی
6 بازدید
[ نِ ] (نف مرکب) خوش سخن. خوش گفتار. که سنجیده و پسندیده گوید. که درست و صواب گوید: تو چندان که باشی سخن گوی باش خردمند باش و نکوگوی باش.فردوسی. با مردم نکوگوی دژم مباش. (منتخب قابوسنامه ص ۴۳). چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر. ناصرخسرو. یا نکوگوی باش یا ابکم.سنائی. مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی هم حجره و یار بود.سعدی. نکوگویان نصیحت می کنندم ز من فریاد می آید که خاموش.سعدی. || که نام دیگران را به نیکی برد. که محاسن و نیکی های دیگران را بیان کند. مقابل بدگوی : چو آنکس نباشد نکوگوی من که روشن کند عیب بر روی من.سعدی. یکی خوب کردار و خوش خوی بود که بدسیرتان را نکوگوی بود.سعدی.
کلمات همقافیه با «نکوگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر