معنی نکوکاری
5 بازدید
[ نِ ] (حامص مرکب) نیکوکاری. حسن عمل. (یادداشت مؤلف). خیر. خیررسانی. کار نیک کردن. عمل نکوکار: یکی راه بی باکی و پربدی دگر ره نکوکاری و بخردی.فردوسی. دل مردم به نکو کار توان برد ز راه بر نکوکاری هرگز نکند خلق زیان.فرخی. زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان. فرخی. به رنج است آن کش هنرها مه است نکوکاری و نیکنامی به است.اسدی. نکوکاری ارچه بر خوشخوئی است بسی جای زشتی به از نیکوئی است. اسدی. و خود را به نکوکاری به مردمان بنمای. (منتخب قابوسنامه ص ۲۴). ای خنک آنکو نکوکاری کند زور را بگذارد و زاری کند.مولوی. نیاید نکوکاری از بدرگان محال است دوزندگی از سگان.سعدی. نکوکاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای.سعدی. شکوه و لشکر و جاه و جلال و مالت هست ولی به کار نیاید بجز نکوکاری.سعدی. برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند. حافظ.
کلمات همقافیه با «نکوکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر