معنی نکع
5 بازدید
[ نَ ] (ع مص) شتابانیدن کسی را از کار، یا رد نمودن و دور ساختن آن را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || سستی کردن در حاجت. (از منتهی الارب) (آنندراج). نکول کردن و سستی کردن در حاجت. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تیره عیش گردانیدن به شتابانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). تیره گردانیدن عیش کسی را به شتابانیدن. (ناظم الاطباء). منغص گردانیدن عیش کسی را با شتابانیدن او. (از اقرب الموارد). || پشت پا بر کون کسی زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). پشت پا زدن بر کسی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || بند کردن حق کسی را از وی . (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). حبس کردن و بازگرفتن حق کسی را از او. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || دادن حق کسی را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || به دوشیدن سختی کردن بر ستور. (منتهی الارب) (آنندراج). در دوشیدن بر ستور سختی کردن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). تَنْکاع. (منتهی الارب) (متن اللغة). || مانَکَعَ؛ مازال . (متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مانَکَعَ علی کذا؛ همیشگی نمود بر آن. (منتهی الارب).[ نَ کَ ] (ع مص) رفتن پوست بینی کسی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). فهو انکع و نکع و هی نَکْعاء. (متن اللغة). رجوع به انکع و نیز رجوع به نَکِع شود.[ نُ کَ ] (ع اِ) رنگ سرخ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || (ص) مرد سیاه به سرخی مایل. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). مرد احمر اقشر. (متن اللغة). نَکْع. نَکِع. (ناظم الاطباء).[ نُ کُ ] (ع ص، اِ) جِ نَکوع. رجوع به نَکوع شود.
کلمات همقافیه با «نکع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کع» برای سرودن شعر