معنی نکح
7 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) کُس زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (مص) زن کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة). نکاح. رجوع به نکاح شود. || شوهر کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. || مجامعت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. || غلبه کردن خواب بر چشم کسی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. || رسیدن باران زمین را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه). رجوع به نکاح شود.[ نُ / نِ ] (ع اِمص) عقدبستگی. (از منتهی الارب) (آنندراج). اسم است از نکاح. (از متن اللغة). || کلمه ای که عرب بدان عقد نکاح می بستند. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (آنندراج). چون کسی [ از تازیان ] می خواست از طایفه ای زن بگیرد می آمد در آن طایفه و ندا می کرد «خطب» و زن داوطلب ازدواج جواب می داد «نکح». (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة).[ نُ کَ ] (ع ص) مرد بسیارنکاح. (منتهی الارب) (آنندراج). نُکَحة. کثیرالنکاح. شدیدالزواج. (متن اللغة).
کلمات همقافیه با «نکح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کح» برای سرودن شعر