معنی نکب
7 بازدید
[ نَ کَ ] (ع اِمص) میل و کجی در چیزی . (از تاج العروس). کجی در هر چیزی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || لنگی شتر، یا نوعی از بیماری ستور که در منکب پدید آید و بدان لنگی کند، یا آن به خصوص در کتف باشد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). درد که اشتر را گیرد در شانه گاه. (مهذب الاسماء). و آن را به ترکی قولاغو گویند. (آنندراج). || (مص) رنج و سختی رسانیدن. (منتهی الارب). || میل کردن به سوی چیزی. هو انکب و ناکب. (از متن اللغة). || برگردیدن از کسی یا چیزی. (از منتهی الارب). || عدول کردن از راه. (از اقرب الموارد). عدول و اعراض کردن از چیزی. (از متن اللغة). نَکَبَ عن الطریق؛ برگشت از راه و کناره گرفت و یک سو گردید. (ناظم الاطباء). || لنگیدن شتر از جهت نکب. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). به بیماری نکب مبتلا شدن شتر. (از اقرب الموارد). || کفیده و خون آلود شدن پای از سنگ. (از ناظم الاطباء). || نَکَبَ الرجل؛ اشتکی منکبه. (اقرب الموارد) (از متن اللغة).[ نَ ] (ع اِ) رنج. سختی. (منتهی الارب). مصیبت. (اقرب الموارد). نکبة. (متن اللغة). ج، نکوب. || (مص) ریختن آنچه در خنور باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نگونسار کردن تیردان. (تاج المصادر بیهقی). نگون گردانیدن تیردان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). و پراکنده شدن آنچه در آن است. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || نگونسار کردن. (دهار). || کفتن و خون آلود کردن سنگ پای را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). افگار کردن سنگ سم ستور را. (تاج المصادر بیهقی). || دور انداختن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). طرح. (از اقرب الموارد). دور افکندن و رها کردن چیزی را. (از متن اللغة). || رنج و سختی رسانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). دردمند و خسته کردن. (زوزنی). سختی و نکبت رسانیدن کسی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نَکْبة. (منتهی الارب). نُکْب. (ناظم الاطباء). نَکَب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). || برگردیدن. (آنندراج). عدول کردن. (از اقرب الموارد). برگردیدن از چیزی یا کسی. (از منتهی الارب). برگردیدن و روی گرداندن از چیزی. (از متن اللغة). برگشتن از راه و کنار گرفتن و یک سو شدن. (از ناظم الاطباء). نکوب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). نَکَب. (منتهی الارب).[ نُ کَ ] (ع اِ) جِ نُکْبة. رجوع به نُکْبة شود.[ نُ ] (ع اِ) جِ نَکْباء. رجوع به نَکْباء شود.[ نَ کِ ] (ع ص) پای کفتهٔ خون آلودشده به سنگریزه. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه پای وی از برخورد سنگ کفته و خون آلود شده باشد. منکوب. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نکب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کب» برای سرودن شعر