معنی نو شدن
6 بازدید
[ نَ / نُو شُ دَ ] (مص مرکب) و نو گردیدن و نو گشتن؛ تازه شدن : چه گفت اندر این موبد پیشرو که هرگز نگردد کهن گشته نو.فردوسی. نو شده ای نوشده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن. ناصرخسرو. || جوان شدن : به جائی رسیدی هم اندر سخن که نو شد ز رای تو مرد کهن.فردوسی. || مقبول و مطبوع واقع گشتن. به سبب تازگی، دلنشین و مورد پسند شدن. منظور و دلپسند شدن : بدو گفت رامشگری بر در است که از من به سال و هنر برتر است نباید که در پیش خسرو شود که ما کهنه گردیم و او نو شود.فردوسی. || تازه و شاداب شدن. رونق و جلا یافتن. رواج و رونق و اعتبار بازیافتن : جهان نو شد از داد نوشیروان بخفتند بر پشت پیر و جوان.فردوسی. یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به تو گشت نو.فردوسی. || تغییر کردن و دگرگون شدن. تحول یافتن : هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر در نو شدن واندر بقا.مولوی. || نو شدن ماه و سال؛ درآمدن ماه پس از ماه گذشته و سال پس از سال گذشته. (یادداشت مؤلف). تحویل. تجدید. گردیدن. تغییر کردن : مرا ز نو شدن مه غرض مه عید است چو ماه بینی بشتاب و روزگار مبر.فرخی. حدیث نو شدن مه شنیده ای به خبر به کاخ در شو و ماه و ستاره بازنگر.فرخی. مگر نذر کردی که هر مه که نو شد شهی را ببندی و شهری گشائی.زینبی. || تجدید شدن. تکرار شدن. بازآمدن. از سر گرفته شدن : بدانستم آمد زمان سخن کنون نو شود روزگار کهن.فردوسی. مگر زَاختر کرم گفتی سخن بر او نو شدی روزگار کهن.فردوسی.
کلمات همقافیه با «نو شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر