معنی نونده
6 بازدید
[ نَ وَ دَ / دِ ] (اِ) اسب. (صحاح الفرس). اسب جلد و تند و تیز. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزرو خصوصاً. (رشیدی). رجوع به نوند شود. || تخم سپند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || (ص) تیزرونده عموماً. (رشیدی). نوند. (جهانگیری). رجوع به نوند شود. || تیزفهم. (فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). مردم تیزفهم. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): بشناس که مردی است او بدانش فرهنگ و خرد دارد و نونده . یوسف عروضی (از صحاح الفرس). هیچ مبین سوی او به چشم حقارت ز آنکه یکی جلد گربز است و نونده. یوسف عروضی (یادداشت مؤلف). || (نف) حرکت کننده. (برهان قاطع). رجوع به نویدن شود: ز لاله های مخالف میانْش چون فرخار ز سروهای نونده کرانْش چون کشمر. فرخی. || لرزنده. (برهان قاطع). رجوع به نویدن شود. || فریادزننده. (برهان قاطع). رجوع به نویدن شود.[ نُ وَ دَ / دِ ] (ص) هر چیز تازه پیدا شده و تازه به عرصه آمده. (ناظم الاطباء)؟
کلمات همقافیه با «نونده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر