معنی نوره
5 بازدید
[ نَ / نُو رَ / رِ ] (اِ) چوبی که سقف خانه را بدان پوشند. (برهان قاطع) (آنندراج). تیری بود که سقف خانه را بدان بپوشند. (جهانگیری). چوب خرمن کوب. طربیل. (از تاج العروس) (از منتهی الارب). معرب آن نورج است. (از تاج العروس). رجوع به نورج شود.[ نَ / نُو رَهْ ] (ص مرکب) نوراه. نوپا. کره اسب نوزین. (یادداشت مؤلف).[ نَ وَ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حسن آباد بخش حومهٔ شهرستان سنندج، در ۱۰ هزارگزی مغرب سنندج و ۸ هزارگزی جنوب جادهٔ سنندج به مریوان در منطقهٔ کوهستانی سردسیری واقع است و ۱۲۵۰ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه و چشمه، محصولش غلات و لبنیات و میوه های صیفی، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ رَ / رِ ] (از ع، اِ) چیزی است که برای دور کردن مو از بدن به کار برند، و آن آهک و زرنیخ به هم ساییده است. (از غیاث اللغات). حلاق الشعر. (برهان قاطع). آهک . (جهانگیری). نوره را از آن جهت نوره گویند که اندام را روشن و سفید و تازه کند. (از ترجمهٔ صیدنه). موی بر. مرکّبی که از آهک و زرنیخ و خاکستر و امثال آن کنند و به طلاء آن موی از تن بشود، فارسی آن آهک است. (بحر الجواهر از یادداشت مؤلف). واجبی. طین. حنازرد. (یادداشت مؤلف). تنویر. دارو. || نشان ستور. || قطران. || زن نیک جادوگر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «نوره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر