معنی نور

معنی نور

28 بازدید
(ع اِ) روشنائی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۲) (مهذب الاسماء) (آنندراج). روشنی هرچه باشد، یا شعاع روشنی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ضیاء. سنا. ضوء. شید. فروغ. (یادداشت مؤلف). کیفیتی که بوسیلهٔ حس بینائی درک میشود و به وساطت آن اشیا دیده می شود. (از اقرب الموارد) (از تعریفات). روشنی. مقابل تیرگی و تاریکی و ظلمت. ج، انوار، نیران : ملک ابا هزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباس.محمدبن وصیف. به هر جا که بُد نور نزدیک راند جز ایوان کسری که تاریک ماند.فردوسی. کجا نور و ظلمت بدو اندر است ز هر گوهری گوهرش برتر است.فردوسی. زمین پوشد از نور پیراهنا شود تیره گیتی بدو روشنا.فردوسی. یکی ظلی که هم ظل است و هم نور یکی نوری که هم نور است و هم ظل. منوچهری. ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ. منوچهری. چراغی است در پیش چشم خرد که دل ره به نورش به یزدان برد.اسدی. گر از ابر دیدار گیتی فروز بپوشد نماند نهان نور روز.اسدی. این ردای آب و خاک آمد سوی مردم خرد گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا. ناصرخسرو. روز پرنور عطائی است ولیکن پسِ روز شب تیره ببرد پاک همه نور و بهاش. ناصرخسرو. به خانه در ز نور قرص خورشید همان بینی که برتابد ز روزن.ناصرخسرو. تو آفتابی شاها جهان شاهی را سپهر دولت و دین از تو یافت نور و ضیا. مسعودسعد. و نیز نور ادب دل را زنده کند. (کلیله و دمنه). صبح صادق عرصهٔ گیتی را به نور جمال خویش منور گردانید. (کلیله و دمنه). عشق خوبان و سینهٔ اوباش نور خورشید و دیدهٔ خفاش؟ظهیر. همی تابد ز نور روی و رایت جهان ملک را نور علی نور.رونی. نور خود زآفتاب نبریده ست نور در آینه ست و در دیده ست.سنائی. جنبش نور سوی نور بود نور کی زآفتاب دور بود؟سنائی. نور خورشید در جهان فاش است آفت از ضعف چشم خفاش است.سنائی. هرکه در من دید چشمش خیره ماند زآنکه من نور تجلی دیده ام.خاقانی. نور علمت خلق را پیش از اجل داده در کشف المحن عین الیقین.خاقانی. او نور و بدخواهانْش خاک از ظلمت خاکی چه باک آن را که حصن جان پاک از نور انوار آمده. خاقانی. نور مه آلوده کی گردد ابد گر زند آن نور بر هر نیک و بد.مولوی. نور گیتی فروز چشمهٔ هور زشت باشد به چشم موشک کور.سعدی. پرتو نور از سرادقات جمالش از عظمت ماورای فکرت دانا.سعدی. هر کجا نوری است در عالم قرین ظلمت است. شهاب الدین سمرقندی. آفتاب از نور و کوه از سایه کی گردد جدا؟ سلمان ساوجی. || تابندگی. جلاء. رونق. جلوه : کوکبهٔ بزرگ و نقیب علویان نیز با جمله سادات بیامدند و نداشت نوری بارگاه و مشتی اوباش در هم شده بودند. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۵). ز بیم آنکه کار از نور می شد به صد مردی ز مردم دور می شد.نظامی. تازگی و نور روی ولی از دل اوست. (انیس الطالبین ص ۶). || سو. (یادداشت مؤلف). قوهٔ بینائی در چشم : لاجرمش نور نظر هیچ نیست دیده هزار است و بصر هیچ نیست.نظامی. هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست. حافظ. نور حدقهٔ بینش، نَور حدیقهٔ آفرینش. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵). - نور دیده، نور دو دیده، نور چشم؛ قوهٔ باصره و بینائی. و نیز رجوع به «نور چشم» و «نور دیده» شود. || (ص) آنکه آشکار و بیان کند چیزی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). روشن کننده. (مهذب الاسماء). منوِّر. (از اقرب الموارد). || (اِ) جِ نار. رجوع به نار شود. || جِ نوار. رجوع به نوار شود. || جِ نوور. رجوع به نوور شود. || به لغت اکسیریان زیبق است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). در اصطلاح کیمیاگران، سیماب. جیوه. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح فیزیک) تابش مرئی الکترومغناطیس است که در خلأ با سرعت ۲۹۸۰۰۰ کیلومتر در ثانیه انتشار پیدا می کند. رنگ نور بستگی به طول موج آن دارد. طول موج را برحسب انگستروم اندازه می گیرند. رجوع به فرهنگ اصطلاحات علمی ص ۵۷۴ شود. || در اصطلاح صوفیان و عارفان، نور عبارت است از تجلی حق به اسم الظاهر، که مراد وجود عالم ظاهر است در لباس جمیع صور اکوانیه از جسمانیات و روحانیات، و به روایت کشاف: نور نزد صوفیان عبارت از وجود حق است به اعتبار ظهور او فی نفسه. مشایخ صوفیه گویند مراد از نور در آیهٔ نور، نور قلوب عارفین است به توحید حق. (از فرهنگ مصطلحات عرفا ص ۴۰۴). و رجوع به شرح گلشن راز ص ۵ و ۹۴ و کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۲۹۴ و تفسیر آیهٔ نور ص ۳۸ شود. || در فلسفهٔ اشراق، کلمهٔ نور مرادف با «وجود» است در حکمت مشاء، و همان سان که فلسفهٔ مشاء مبتنی بر وجود و ماهیت است فلسفهٔ اشراق بر نور و ظلمت است، و چنانکه موجودات بالذات و بالعرض اند نور نیز بالذات و بالعرض است که نور حسی و عقلی باشد. (از فرهنگ علوم عقلی ص ۶۰۳). و رجوع به شرح حکمة الاشراق ص ۱۸ و ۲۹۵ و ۳۰۷ و ۴۱۰ و اسفار اربعهٔ ملاصدرا ج ۱ ص ۱۹ و ۴۶ و ج ۲ ص ۲۸ شود. - نور افشاندن؛ نور دادن. پرتوافشانی کردن. - نور افکندن (بر چیزی)؛ (آن را) روشن و نمایان کردن. - نور بخشیدن؛ روشن کردن. نور افشاندن. - نور برافکندن؛ نور افکندن. نور افشانیدن : حربا منم تو قرصهٔ شمسی روا بود گر قرص شمس نور به حربا برافکند. خاقانی. - نور پذیرفتن؛ روشن شدن. کسب نور کردن. استناره. - نور تاباندن؛ نور افکندن. - نور تابیدن؛ نور افشاندن. نورافشانی کردن. - || نور تاباندن. - نور تافتن؛ نورافشانی کردن. روشنی بخشیدن : شمس و قمر در زمین حشر نباشد نور نتابد مگر جمال محمد.سعدی. - نور دادن؛ روشنی بخشیدن. پرتو افشاندن : بی روغن و فتیله و بی هیزم هرگز نداد نور و فروغ آذر.ناصرخسرو. روز عیشم نداد خواهد نور تا نبینم چو آفتابت باز.مسعودسعد. قوتم بخشید و دل را نور داد نور دل مر دست و پا را زور داد.مولوی. آفتابی و نور می ندهی.سعدی. - نور داشتن؛ روشن بودن. نورانی بودن. روشنائی و فروغ داشتن : هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد.سعدی. - || جلوه و تلألؤ داشتن. تابناک بودن. - || شاد و فرح انگیز بودن. رجوع به شواهد ذیل نور شود. - نور یافتن؛ روشنی گرفتن. روشن شدن. کسب نور کردن، و کنایه از بهره گرفتن و مستفیض شدن : نور یابد مستعد تیزگوش کو نباشد عاشق ظلمت چو موش.مولوی. - نور اَتَمّ، نور الاتمّ؛ نزد حکماء اشراقی کنایه از ذات مبدأ المبادی است. (حکمت اشراق ص ۱۳۳ از فرهنگ علوم عقلی). - نور اخس، نور الاخس؛ در حکمت اشراق نفوس مدبره است. (حکمت اشراق ص ۴۱۱ از فرهنگ علوم عقلی). - نور اسپهبد. رجوع به نور اسفهبد شود. - نور اسفهبد، نور اسفهبدیه، نور الاسفهبدیه؛ در فلسفهٔ اشراق مراد نور اخس یا نفس مدبره است. رجوع به حکمت اشراق صص ۲۲۶ -۲۲۸ و فرهنگ علوم عقلی شود. نور اسپهبد. نور اسپهود. نور اسفهبد. نور اسفهود. نفس ناطقه و روح انسانی. (برهان قاطع). اسپهبدخوره. فره کیانی. (حاشیهٔ برهان قاطع). انوار اسفهبدی؛ نورهای مدبری که سپهبد و فرمانروای جهان ناسوتند. نفوس ناطقهٔ فلکی یا انسانی. (فرهنگ فارسی معین). - نور اظهر، نور الاظهر الاقهر؛ نور اقهر. کنایه از ذات حق تعالی است. (حکمت اشراق ص ۱۲۲). - نور اعظم، نور الاعظم الاعلی؛ کنایه از ذات حق تعالی است. (حکمت اشراق ص ۱۲۱ از فرهنگ علوم عقلی). - نور اعلی، نور الاعلی، نور الاعلی الخالص؛ کنایه از ذات حق تعالی است. (حکمت اشراق ص ۱۷۸ و ۲۲۳ و ۲۲۴ از فرهنگ علوم عقلی). - نور اقرب، نور الاقرب؛ نوری است که اول صادر محسوب می شود. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به حکمت اشراق ص ۱۲۸ و ۱۳۲ به بعد شود. - نور اقهر، نور الاقهر؛ کنایه از ذات حق تعالی است. (حکمت اشراق ص ۲۹۶ از فرهنگ علوم عقلی). - نور اله، نوراللََّه؛ فره ایزدی. فروغی که از حق افاضه شود. نیز رجوع به نور الهی شود: سایه نداری تو که نور مهی رو تو که خود سایهٔ نوراللَّهی.نظامی. - نور الهی؛ ۱ -نزد حکما، ذات حق تعالی. (فرهنگ علوم عقلی از مصنفات باباافضل). ۲ -نزد صوفیان، روشنائی غیبی که از جانب حق تعالی به سوی خلق افاضه شود. (فرهنگ فارسی معین). پرتو ایزدی. فروغ ایزدی : نور الهی ز ملاهی مخواه حکم اوامر ز نواهی مخواه.خواجو. - نور انقص، نور الانقص. رجوع به نور ناقص و نیز رجوع به حکمت اشراق ص ۱۳۳ شود. - نورالانوار؛ مراد ذات حق تعالی است. رجوع به حکمت اشراق ص ۱۲۱ و ۱۲۴ به بعد شود. - نور اول؛ مراد نور اقرب و نور صادر اول است. (اسفار ج ۱ ص ۴۶ از فرهنگ علوم عقلی). - نور بارق، نور البارق؛ نوری که از ناحیهٔ نورالانوار بر دل اهل تجرید بتابد. (حکمت اشراق ج ۲ ص ۲۵۳ از فرهنگ علوم عقلی). - نور برزخی، نور البرزخی؛ نوری که در عالم اجسام است، و انوار مدبرهٔ اجساد را نیز گویند. (حکمت اشراق ص ۲۰۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور پسین؛ کنایه از حضرت پیغمبر اسلام که خاتم پیغمبران بود. (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج). - نور تام، نور التام؛ مراد نور اول و اول صادر و نور اقرب است که نسبت به انوار دیگر تام است. و اَتَمّ از آن نور اعظم است، و نیز هر یک از انوار طولیه نسبت به مادون خود تام و نسبت به مافوق خود ناقص اند. (حکمت اشراق ص ۱۷۰ و ۱۹۵ و ۲۰۵ از فرهنگ علوم عقلی). - نور ثالث؛ عقل سوم. (فرهنگ علوم عقلی از حکمت اشراق ص ۱۴۰). - نور ثانی؛ عقل دوم. (فرهنگ علوم عقلی). - نور جوهری؛ مقابل نور عَرَضی است و آن نور مجرد حی فاعل قائم به ذات است. (حکمت اشراق ص ۱۱۹ از فرهنگ علوم عقلی). - نور حق؛ نور الهی : از دلم عشق تو اندوه جهان بردارد نور حق چون برسد ظلمت باطل برود. سعدی. - نور حقیقی؛ مراد ذات باری تعالی است. (اسفار ج ۱ ص ۱۶ از فرهنگ علوم عقلی). - نور حی؛ مراد نور جوهری است که نفس باشد. (فرهنگ علوم عقلی). - نور ساده؛ نور بی کدورت. نور مجرد. نور محض. نور بحت. نور الهی. (از برهان قاطع). - نور سافل؛ هر یک از انوار نسبت به مافوق و نور عالی تر از خود سافل است. (فرهنگ علوم عقلی). - نور سماوات، نور السموات، نور السموات و الارض؛ مراد ذات حق تعالی است به مفاد آیهٔ کریمهٔ:{/B اَللََّهُ نُورُ اَلسَّمََاوََاتِ وَ اَلْأَرْضِ . ۱-۵۲۴:۳۵/}(قرآن ۲۴/۳۵): هرچه جز نور السموات از خدائی عزل کن گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح او. خاقانی. نیز رجوع به حکمت اشراق ص ۱۶۴ شود. - نور سانح، نور السانح؛ مراد نور اول و اقرب است و گاه مراد هر نور فائض به مادون است، و نوری است که به واسطهٔ اشراق نورالانوار حاصل می شود، و آن را به نام فره خوانده اند. (حکمت الاشراق ص ۱۳۸ و ۱۴۰ از فرهنگ علوم عقلی). - نور شعاعی، نور الشعاعی؛ مراد اضواء و انوار حسیه است. (حکمت اشراق ص ۲۰۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور عارض، نور العارض، نور عارضی؛ مقابل نور بالذات و عبارت است از نوری که در اجسام است، مانند نور شمس، و نوری که در مجردات است، مانند نفوس و غیره. (حکمت اشراق ص ۱۲۹، ۱۳۸ از فرهنگ علوم عقلی). - نور عذرا؛ کنایه از نور عیسی و مریم است. (از برهان قاطع) (آنندراج). کنایه از ذات مریم مادر عیسی است. (فرهنگ فارسی معین). - نور عظیم، نور العظیم؛ مراد نور اقرب و نور اول است که صادر اول است. (حکمت اشراق ص ۱۲۸ از فرهنگ علوم عقلی). - نور علی نور، {/Bنُورٌ عَلی ََ نُورٍ؛۳۶-۳۸۲۴:۳۵/} اقتباس از قرآن (۲۴/۳۵) است، به معنی «از به بهتر» و «از خوب خوبتر»: در دهر ز آثار تو فخر است علی الفخر در ملک به اقبال تو نور است علی نور. معزی. گرم دور افکنی، در بوسم از دور وگر بنوازیَم نور علی نور.نظامی. فروغ چشمی ای دوری ز تو دور چراغ صبحی ای نور علی نور.نظامی. شاه عادل چون قرین او شود معنی نور علی نور این بود. مولوی. وجودی از خواص آب و گل دور جبین طلعتش نور علی نور. پوربهای جامی. - نور فائض؛ هر یک از انوار مجرده فائض به مادون خودند. و نور سانح را نور فائض گویند. و به اعتباری نورالانوار نیز فائض است. (حکمت اشراق ص ۲۵۹ از فرهنگ علوم عقلی). - نور قاهر؛ هر یک از انوار مدبره فلکیه، نورهای قاهر انوار طولیه اند. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ علوم عقلی). - نور قایم؛ مقابل نور عارض است، و هر یک از انوار مجرده را نور قایم گویند زیرا انوار مجرده قایم به ذات خودند، و گاه از نور قایم انوار مجردهٔ طولیه را اراده کنند. (حکمت اشراق ۱۲۱ و ۱۳۳ و ۱۵۵ از فرهنگ علوم عقلی). - نور قدسی؛ مراد نور مجرد است. (حکمت اشراق ص ۲۲۳ از فرهنگ علوم عقلی). - نور قهار؛ مراد نورالانوار است. ذات حق تعالی. (حکمت اشراق ص ۱۲۱ از فرهنگ علوم عقلی). - نور قیوم؛ مراد نورالانوار یعنی ذات حق تعالی است. (حکمت اشراق ص ۱۲۱ از فرهنگ علوم عقلی). - نور لذاته؛ مراد نور قایم بالذات است. نور مجرد (حکمت اشراق ص ۱۵۲ از فرهنگ علوم عقلی). - نور لغیره؛ مراد نور عارضی است در مقابل انوار مجرده. (حکمت اشراق ص ۱۱۰ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مبین؛ اشاره به سرور کاینات صلوة اللََّه علیه و آله است. (برهان قاطع) (آنندراج). مراد پیغامبر اسلام است. - نور متصرف، نور المتصرف؛ همان نور مدبر است. (حکمت اشراق ص ۱۶۶ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مجرد؛ مراد نور مجرد قائم به ذات است که قابل اشارهٔ حسیه نباشد، در مقابل نور عارضی که حسی است. (حکمت اشراق ص ۱۰۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مجرد مدبر؛ مراد نفوس ناطقه است. (حکمت اشراق ص ۱۹۳ از فرهنگ علوم عقلی). - نور محض؛ مراد نور مجرد است که مشوب به ظلمت نیست. (حکمت اشراق ص ۱۰۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مستعار، نور المستعار؛ مراد نوری است که از راه اشراقات انوار علویه بر سوافل پدید آید. (حکمت اشراق ص ۱۶۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مستفاد؛ مراد نور مکتسب از غیر است، مانند نور ماه که از خورشید است و نور اول و اقرب که مستفاد از نورالانوار است. (حکمت اشراق ص ۱۲۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مفید، نور المفید؛ نورالانوار مفید کل انوار است و هر یک از انوار طولیه مفید نورند به مادون خود، و در انوار محسوسه آفتاب نور مفید است. (حکمت اشراق ص ۱۲۷ از فرهنگ علوم عقلی). - نور مقدس؛ مراد نورالانوار است. (حکمت اشراق ص ۱۲۱ از فرهنگ علوم عقلی). - نور ناقص؛ هر یک از انوار سافله نسبت به نور عالی تر از خود ناقص اند و کلیهٔ انوار نسبت به نورالانوار ناقصند. (حکمت اشراق ص ۱۳۶ و ۱۷۰ و ۱۹۵ از فرهنگ علوم عقلی). - نور واپسین؛ اشاره به حضرت محمد پیغامبر اسلام است. نیز رجوع به نور پسین شود.
[ نَ ] (ع اِ) شکوفه. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). زهر. (اقرب الموارد). غنچه. (منتهی الارب) (آنندراج). شکوفهٔ سفید. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). شکوفهٔ درخت. (دهار). واحد آن نَورة است. (از اقرب الموارد). ج، انوار: نور حدقهٔ بینش، نَور حدیقهٔ آفرینش. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵). برمثال کواکب گردون باغ از نَور، نور کیوان شد. ؟ (از ترجمهٔ محاسن اصفهان). - نور ابیض؛ برگ نو. (یادداشت مؤلف). || (مص) روشن شدن. (دهار) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). روشن گردیدن. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). نیار. (از اقرب الموارد). || شکست خوردن قوم. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). منهزم شدن. نیار. (اقرب الموارد). || گریختن از تهمت و دور شدن و ترسیدن. (آنندراج). رمیدن. (تاج المصادر بیهقی). رمیدن و دوری جستن از ریبت. نوار. (از اقرب الموارد). || دور داشتن از تهمت و گریزانیدن. (آنندراج). رمانیدن. (تاج المصادر بیهقی). پرهیزاندن و رماندن واعظ زن را از ریبت. نوار. (از اقرب الموارد). || پدید آمدن و منتشر شدن فتنه. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نشان گذاشتن بر ناقه. (از منتهی الارب). داغ کردن و نشان گذاشتن بر شتر. نیار. (از اقرب الموارد). نشان و علامت بر جامه قرار دادن. (از ناظم الاطباء). || آتش را از دور دیدن. نیار. (از اقرب الموارد).
[ نَ وَ ] (ع اِ) نام گروهی مردمان که به خانه به دوشی و دوره گردی عادت دارند و در آسیا و اروپا و افریقا و امریکا به سر می برند و از راه دزدی و گدائی و فال گیری و خراطی و غربال سازی و امثال آن امرار معاش می کنند، یکی از ایشان را نوریّ گویند. (از اقرب الموارد). نورة. (المنجد). رجوع به لولی و کولی و قرشمال شود.
(اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). از نامهای خدای تعالی است، به حکم آیت: {/Bاَللََّهُ نُورُ اَلسَّمََاوََاتِ وَ اَلْأَرْضِ ۱-۵۲۴:۳۵/}. (از فرهنگ مصطلحات عرفا ص ۴۰۴ از شرح گلشن راز ص ۵ و اصطلاحات صوفیه، نسخهٔ خطی). || از جمله سی ودو نام قرآن یکی نور است که حق تعالی فرمود:{/B اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِی ۴۵-۴۷۷:۱۵۷/}... (از نفایس الفنون). || سورهٔ بیست وچهارم است از قرآن، و آن ۶۴ آیت است و مدنی است و بدین آیت آغاز میشود: سورة انزلناها و فرضناها: نور و حج و انفال مدینی می دان با لم یکن و زلزله احزاب همان. (نصاب الصبیان). || نام آیتی است از قرآن و آغاز آن این است: اللََّه نور السموات و الارض. (یادداشت مؤلف). || نام رسول است در فرقان. رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۱ ص ۱۰۱ و منتهی الارب شود. لقب پیغامبر اسلام است نزد مسلمانان. (از اقرب الموارد). || نام دعائی است. (یادداشت مؤلف). || لقب مسیح است نزد ترسایان. (از اقرب الموارد).
(اِخ) یکی از بخش های شهرستان آمل است و در قسمت غربی شهرستان آمل واقع و محدود است از طرف شمال به دریای مازندران، از جنوب به خطالرأس سلسله جبال البرز، از مشرق به بخش مرکزی آمل، از مغرب به بخش کجور شهرستان نوشهر. بخش نور ازحیث وضع طبیعی به سه منطقه تقسیم میشود: ۱ -قسمت شمالی بخش دشت و ساحل دریای مازندران است و هوای آن مانند دیگر سواحل دریا مرطوب و معتدل است و محصول عمدهٔ آن برنج و کنف و مختصری غلات است. ۲ -قسمت میان بند، در بین دشت و ییلاق منطقه ای است، کوهستانی با جنگل های انبوه و هوای معتدل و مرطوب و محل قشلاق گله داران است. ۳ - قسمت ییلاقی بخشی که مشتمل است بر دره های خوش آب وهوای جبال البرز، از ارتفاع ۱۲۰۰ گز به بالا و محل ییلاق سکنه نواحی میان بند و دشت است و به علت سرمای زیاد کوهستان بسیار سردی دارد. مرکز بخش قصبهٔ سولده است که در ۴۳ هزارگزی آمل بر سر راه کناره واقع است. بخش نور از چهارده دهستان و ۱۷۷ آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود ۴۲۸۰۰ تن است. دهستان های این بخش عبارتند از: ۱ -اوزرود شامل ۱۹ آبادی و ۹۵۰۰ تن جمعیت. ۲ -بلده، ۷ آبادی، ۳۱۰۰ نفر. ۳ - تترستاق، ۳ آبادی، ۹۰۰ نفر. ۴ -کمرود، ۴ آبادی، ۲۳۰۰ نفر. ۵ -لاویج، ۱۱ آبادی، ۱۶۰۰ نفر. ۶ -میان بند، ۷ آبادی، ۱۵۰۰ نفر. ۷ -میان رود بالا، ۷ آبادی، ۲۰۰۰ نفر. ۸ - میان رود پائین، ۲۷ آبادی، ۳۰۰۰ نفر. ۹ - ناتل رستاق، ۳۱ آبادی، ۴۸۰۰ نفر. ۱۰ - ناتل کنار، ۲۱ آبادی، ۶۰۰۰ نفر. ۱۱ - نمارستاق، ۱۵ آبادی، ۱۹۰۰ نفر. ۱۲ - نائیج، ۱۷ آبادی، ۳۰۰۰ نفر. ۱۳ -یالرود، ۴ آبادی، ۱۵۰۰ نفر. ۱۴ -هلوپشته، ۴ آبادی، ۱۷۰۰ نفر. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
(اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، در ۳۵ هزارگزی جنوب شرقی کرمانشاهان بر کنار رودخانهٔ مرک، در دشت سردسیری واقع است و ۲۰۵ تن سکنه دارد. آبش از رودخانهٔ مرک، محصولش غلات و حبوبات و چغندرقند و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
(اِخ) از شاعران قرن نهم هجری و از معاصران امیر علیشیر نوائی است. او راست: تو را نیلوفری پیراهن و من مانده حیرانش که سر برمی زند خورشید هر روز از گریبانش. (از صبح گلشن ص ۵۵۸) (مجالس النفایس ترجمهٔ فخری ص ۱۰۰).
(اِخ) بدرالدین یزدی، متخلص به نور. این ابیات را مؤلف روز روشن از او نقل کرده است: گه تاب کمند مشکبار تو کشم گه غصهٔ چشم پرخمار تو کشم بر دل ز نهال وصل یک شاخ نماند آخر به کدام برگ بار تو کشم؟ رجوع به تذکرهٔ روز روشن ص ۱۰۱ شود.
(اِخ) قطب عالم، فرزند شیخ ملاء الحق بنگاله ای، متخلص به نور. از پارسی گویان و عارفان قرن نهم هجری هندوستان است. به سال ۸۴۸ هـ . ق. در قصبهٔ پندرهٔ مرشدآباد هند درگذشت. او راست: کردیم بسی سپیدسیمی اما نشد این سیه گلیمی شستیم بسی به جلوه سازی پیراهن ما نشد نمازی. (از صبح گلشن ص ۵۵۷) (قاموس الاعلام ج ۶ ص ۴۶۰۶).
(اِخ) محمدنورالدین گیلانی، متخلص به نور. از شاعران ایرانی مقیم هند است. وی به عهد اکبرشاه به سال ۹۸۳ هـ . ق. با برادرش حکیم ابوالفتح بن ملا عبدالرزاق به هندوستان رفت و در دهلی مقیم شد. او راست: مدت بیگانگی ها یافت چندان امتداد کز ضمیرم رفت یاد آشنائی های تو. (از صبح گلشن ص ۵۵۷) (قاموس الاعلام ج ۶ ص ۴۶۰۶).
(اِخ) محمدنوراللََّه مرادآبادی (مولانا...). از عرفا و شاعران پارسی گوی قرن سیزدهم هجری هندوستان و مرید و خلیفهٔ مولوی عبدالرحمان است و همهٔ عمر بر مزار مرشد در لکهنو معتکف بود و کتابی در شرح رسالهٔ کلمةالحق عبدالرحمان به عنوان نور مطلق تألیف کرده و در اواسط قرن سیزدهم هجری درگذشته. او راست: مسکین کسی که وصل تو را آرزو کند با خاطر شکسته به جور تو خو کند. (از صبح گلشن ص ۵۵۸) (قاموس الاعلام ج ۶ ص ۴۶۰۶).
(اِخ) محمدنوربخش اکبرآبادی، متخلص به نور. از پارسی گویان هندوستان است. ظاهراً در قرن سیزدهم هجری می زیسته و با مؤلف صبح گلشن معاصر بوده است. او راست: ای اشک دم به دم رخم از گرد غم مشوی کاین خاک بر جبین من از آستانه ای است. (از صبح گلشن ص ۵۵۷).
(اِخ) نورمحمدهادی. از پارسی گویان هند است. او راست: ای زلف مسلسل که طراز سر دوشی تا چند به آزار من دلشده کوشی؟ (از صبح گلشن ص ۵۹۹). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.

کلمات هم‌قافیه با «نور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید