معنی واژه نوحه
9 بازدید
[ نَ / نُو حَ / حِ ] (از ع، اِ) بیان مصیبت. گریه کردن به آواز. (غیاث اللغات). آواز ماتم. شیون. (آنندراج). گریه به آواز بلند. زاری. ناله. فریاد و فغان. (ناظم الاطباء). ندبه. مویه. مویه گری. زاری بر مرده. گریستن مرده را. زبان گرفتن برای مرده : به نوحه درون هر زمانی به زار چنین گفت با نامور شهریار.فردوسی. ای پیشه کرده نوحه به درد گذشته عمر با خویشتن همیشه همیدون همی ژکی. لؤلؤی. فروتنی نمود و استرجاع کرد بعد از آنکه غصه و نوحه بر او مستولی شده بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۰). چرخ گردون بسی برآورده ست نوحه و نوحه گر ز معدن سور.ناصرخسرو. ای سلیمان بیار نوحهٔ نوح که پری از میان مردم شد.خاقانی. آنگه به نوحه بازپس آئید پیش حق بهر بقای شاه تضرع برآورید.خاقانی. گیتی ز دست نوحه به پای اندرآمده رخنه به سقف هفت سرای اندرآمده.خاقانی. ای آنانکه در صحبت من یگانه... می باشید، دامن همت جمع آورید و همت برگمارید و مرا در نوحه یاری کنید و در مرثیت انبازی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۵). آن نوحه گری در او اثر کرد او نیز به نوحه دیده تر کرد.نظامی. بگریست به های های و فریاد کرد از پدرت به نوحه در یاد.نظامی. سائلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاریّ تو ازبهر چیست؟مولوی. || شعری که در ماتم و سوگواری با صوت حزین و ناله و زاری می خوانند. (ناظم الاطباء). اعم از سوگواری برای کسی که تازه مرده یا برای امامان شیعه. (فرهنگ فارسی معین). مرثیه. - نوحه آراستن؛ بساط ماتم برپا کردن. سوگواری کردن. عزا گرفتن : چو با رستم آیم به کین خواستن بباید تو را نوحه آراستن.فردوسی. - نوحه داشتن؛ ماتم داشتن. عزاداری کردن : می رسد فصل خزان و غم خود نیست مرا نوحه بر اهل چمن همچو صنوبر دارم. سلیم (از آنندراج). - نوحه درگرفتن؛ نوحه سرائی کردن : آرزوی تو مرا نوحه گری تلقین کرد کآروزی تو کنم نوحهٔ تر درگیرم.خاقانی. - نوحه ساختن؛ نوحه سراییدن. مرثیه خواندن. نوحه سرائی کردن : بسازید نوحه به آواز رود به بربط همی مویه زد با سرود.فردوسی. - نوحه سراییدن؛ نوحه کردن. نوحه خواندن. نوحه خوانی کردن. در عزای کسی مرثیه و نوحه خواندن : تا دمی ماند ز من نوحه گران بنشانید وارشیداه کنان نوحه سرائید همه. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۰۸). - نوحه سرودن؛ نوحه کردن. (یادداشت مؤلف). - نوحه نمودن؛ نوحه کردن : با خود غزلی همی سگالید گه نوحه نمود و گاه نالید.نظامی.