معنی نوازیدن
6 بازدید
[ نَ دَ ] (مص) نواختن. نوازش کردن. تفقد و مهربانی کردن : جهاندار او را به شیرین زبان نوازید و بنشاند اندرزمان.فردوسی. بدان کو به سال از شما کهتر است به مهر و نوازیدن اندرخور است.فردوسی. نوازیدن شهریار جهان از آن گونه شادی که رفت از جهان. فردوسی. نوازیدن شاه پیوند اوی همی گفت آزادی و بند اوی.فردوسی. ز کهتر پرستیدن و خوشخوئی است ز مهتر نوازیدن و نیکوئی است.اسدی. سپهبد نوازیدش و داد چیز همیدون بزرگان و مهراج نیز.اسدی. نشاند و نوازیدش و داد جاه همی بود از آنگونه نزدیک شاه.اسدی. || نواختن آلات طرب : بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر بینی آن شعر سراییدن با چندین ناز.فرخی. مرا از نوازیدن چنگ خویش نوازشگری کس به آهنگ خویش.نظامی.
کلمات همقافیه با «نوازیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر