معنی نهک
8 بازدید
[ نَ ] (ع مص) پوشیدن جامه را تا کهنه گردد. (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة). || مبالغة نمودن در طعام خوردن و در دشنام دادن کسی را. (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة)... یا نهک مبالغه کردن باشد در هر چیزی. نهاکة. (از منتهی الارب) (از متن اللغة). || مبالغت کردن در عقوبت. (تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نهکة. (متن اللغة) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || همهٔ شیر پستان دوشیدن. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || همهٔ آب حوض را نوشیدن شتر. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || سپری کردن شراب را. (از منتهی الارب). تمام کردن شراب را. (از اقرب الموارد). || ضعیف گردانیدن تب مردم را. (زوزنی). نزار کردن بیماری. (تاج المصادر بیهقی). نزار گردانیدن تب و رنجیده ساختن آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). لاغر و رنجور کردن تب کسی را. نَهَک. نهکة. نهاکة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بیمار و لاغر گردیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). منهوک شدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || (در اصطلاح عروض) حذف دوسوم بیت در بحر رجز، و جزء اخیر یا باقیماندهٔ آن را منهوک گویند. (از تعریفات). رجوع به منهوک شود.[ نَ ] (ص) حقیر. کوچکتر. خردتر. کمترین. || دهندهٔ شراب. || فرونشانندهٔ عطش. || (اِ) عطش. تشنگی. (ناظم الاطباء).[ ] (اِ) از اجزاء دوک است. معادل صناره است در عربی: این زنی بود از قریش... دوکی بکرده بود مقدار یک ارش و نهکی در سر آن کرده بوده مقدار انگشتی و بادریسهٔ بزرگ درخور آن در او افکنده و پشم و موی رشتی به آن. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۳ ص ۲۹۱).[ نَ هَ ] (ع مص) لاغر و رنجور کردن تب کسی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نهاکة. نهک. نهکة. رجوع به نَهک شود.
کلمات همقافیه با «نهک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هک» برای سرودن شعر