معنی نهضت
14 بازدید
[ نَ ضَ / نُ ضَ ] (ع اِمص) برخاستن و قصد کردن. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به نهضة شود. || کوچ. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قیام. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز). رحلت. هجرت. حرکت. روانگی. (ناظم الاطباء). عزیمت. آهنگ. بسیج : به وقت نهضت فرموده بود تا از بهر مسجد جامع به غزنه عرصه ای اختیار کنند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۰). معلوم گردانید که عزیمت غزنین ضرورت آمده است و نهضت بر آن جانب لازم شده است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۷). - نهضت افتادن؛ اتفاق حرکت افتادن. (فرهنگ فارسی معین): سلطان را در آن هنگام از اصفهان به جانب بغداد نهضت افتاد. (سلجوقنامهٔ ظهیری از فرهنگ فارسی معین). - نهضت فرمودن؛: چون ربیع الآخر از این سال بگذشت نهضت فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ۳۰۲). - نهضت کردن؛ بسیج کردن. حرکت کردن. آهنگ کردن : ملک نوح نهضت کرد به ناحیت کش به انتظار وصول او و آن جایگاه به یکدیگر رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۳). بر حدود مولتان نهضت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۳).
کلمات همقافیه با «نهضت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضت» برای سرودن شعر