معنی نهایت
7 بازدید
[ نِ یَ ] (ع اِ) نهایة. نهایه. پایان. انجام. انتها. آخر. غایت. عاقبت. حد. (ناظم الاطباء). کرانه. سرانجام. بن. تک. ته. سر. منتهی. (یادداشت مؤلف): و گر گوئی ملا باشد روا نبود که جسمی را نهایت نبود و غایت بسان جوهر اعلا. ناصرخسرو. عاقل باید که در خاتمت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد (کلیله و دمنه). محاسن این کتاب را نهایت نیست. (کلیله و دمنه). تمامی ابواب مکارم و انواع عواطف را بی شک نهایتی است. (کلیله و دمنه). راه شکرش بپای هرکس نیست که حدش ز آن سوی نهایتهاست.خاقانی. بدایت آن به نهایت نینجامد. (سندبادنامه ص ۱۷). هرکاری را غایتی است و هر ملکی را نهایتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۸). چون نیست نهایت ره عشق زین به نه نشان و نی اثر بود.عطار. مرا سخن به نهایت رسید و عمر به پایان هنوز وصف جمالت نمیرسد بنهایت.سعدی. || آخرین حد. سرحد کمال. (یادداشت مؤلف): دوستی و برادری با او بغایت لطف و نهایت یگانگی رسید. (کلیله و دمنه). چون نظر عقل به غایت رسید دولت شادی به نهایت رسید.نظامی. || (ق) سخت. (یادداشت مؤلف). بیرون از حد. (ناظم الاطباء). بسیار. زیاد. فوق العاده: نهایت جاهل است. || (اِ) فراوانی. افزونی. بسیاری. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. || سرزمین. (ناظم الاطباء). || حد. اندازه. - بی نهایت؛ بیرون از حد و اندازه : در حسن بی نظیری در لطف بی نهایت در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی.سعدی. - نهایت دادن؛ به انتها رساندن. - نهایت گرفتن؛ پایان گرفتن. - نهایت یافتن؛ به آخر رسیدن.
کلمات همقافیه با «نهایت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر