معنی نهالی
4 بازدید
[ نِ ] (اِ) چیزی باشد که بر آن نشینند. (صحاح الفرس). آن است که به عربی مطرح خوانند و بر صدر صفها افکنند و دست نیز خوانندش. (اوبهی). حشیة. تشک. توشک. دشک. شادگونه. (یادداشت مؤلف). قسمی از بساط کوتاه قد و توشک و بستری که به روی آن می خوابند. (ناظم الاطباء). نهالین. مسند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). تشکچه ای که بر آن نشینند. بالش : نهالی بیفکند و مسند نهاد ز دیدار او میزبان گشت شاد.فردوسی. نهالی همه خاک دارند و خشت خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت.فردوسی. نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسندی لاژورد.فردوسی. چنانکه یک زانوی وی بیرون صدر بودی و یک زانو بر نهالی. (تاریخ بیهقی ص ۱۶). نهالی به زیرش غلیژن بدی ز بر چادرش آب روشن بدی.اسدی. زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت زیبا تو به تختی و به صدری و نهالی. ناصرخسرو. با او بر یکی نهالی پیش تخت بنشست. (چهارمقاله). ایا به حرمت و تعظیم بارگاه ترا زمانه بوسه زده گوشهٔ نهالی و نخ.سوزنی. باریش همچو حشو نهالی و مرفقه.سوزنی. فضیل به خانهٔ جهود آمد و جهود خاک در زیر نهالی کرده بود پس دست به زیر نهالی درکرد و مشتی دینار برداشت... جهود گفت... من خاک در زیر نهالی کرده بودم آزمایش ترا. (تذکرةالاولیاء). تا نهالی و لحافت نبود چندین دست در وثاقت شب سرما منشان مهمان را. نظام قاری. حبذا بخت نهالی که نهالی چون تو خیزدش هر سحری تازه و خرم ز کنار. نظام قاری. به تخت کت چو برآمد نهالی زربفت کلاه وار قبا پیش او ببست کمر. نظام قاری. - نهالی افکندن؛ تشک گستردن. نهالی بیفکند و بالش نهاد ز دیدار او میزبان گشت شاد.فردوسی. - نهالی به جائی فرستادن؛ عزم آنجا کردن : نهالی به دوزخ فرستاده ای تو گوئی نه از مردمان زاده ای.فردوسی.
کلمات همقافیه با «نهالی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر