معنی نمداشت
5 بازدید
[ نِ ] (ن مف مرکب) نیم داشت. نیم دار. کهنه. (فرهنگ فارسی معین). - سوختهٔ نم داشت؛ پنبه یا پارچه ای از قماش کهنه (نیم دار، نیم داشت) که نیم سوخته و زغال شده باشد و آن را در برابر آتش زنه گیرند تا اخگر از سنگ بجهد و در آن گیرد و آتش زند. حراقه. قو: من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا بر باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پیش خاطر آوردم و چون سوختهٔ نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۵۰، از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «نمداشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر