معنی نقیب

معنی نقیب

7 بازدید
[ نَ ] (ع ص، اِ) مهتر قوم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سالار. (دهار) (مهذب الاسماء). سالار، یعنی مهتر چند کس. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱). پیشوا و رئیس و کسی که معرفت به احوال مردم داشته باشد. (ناظم الاطباء). سرپرست گروه. کسی که مأمور تیمارداری و تفحص احوال دسته یا صنفی است. (فرهنگ فارسی معین). ج، نُقَباء. سردمدار. سردسته. رئیس. بزرگتر. فرمانده سپاه. سرکردهٔ گروهی از سپاهیان : چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرْش ابر تیره و باد صبا نقیب.رودکی. چو کردند با او نقیبان شمار سپه بود شمشیرزن شش هزار.فردوسی. نقیبان ز راندن بمانند کند گر ایشان همیشه نباشند غند.عنصری. دور از امیر بیستاد و نقیبان را بخواند و گفت لشکر را باید گفت تا به تعبیه درآیند و بگذرند تا خداوند ایشان را ببیند، نقیبان بتاختند. (تاریخ بیهقی ص ۳۴). دیگر روز قاضی صاعد نزدیک طغرل رفت به سلام و کوکبهٔ بزرگ و نقیب علویان نیز با جملهٔ سادات بیامدند. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۵). امیر نقیبان را فرستاد تا نگذارند که هیچکس به دم هزیمتی برفتی. (تاریخ بیهقی ص ۵۸۱). احمد به خیمهٔ بزرگ خود آمد و نقیبان را بخواند و به لشکر پیغام داد که کار صلح قرار گرفت. (تاریخ بیهقی). چون نقیبان مصاف شه بیارایند صف چهرهٔ فتح و ظفر را باد بردارد نقاب. سوزنی. داد نقیب صبا عرض سپاه بهار کز دو گروهی بدید یاوگیان خزان.خاقانی. پس نقیبان پیش اعرابی شدند بس گلاب لطف بر رویش زدند.مولوی. نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید. سعدی. || (اصطلاح دورهٔ صفویه) معاون یا نایب کلانتر. (فرهنگ فارسی معین). || عریف و دانندهٔ انساب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). عریف قوم. (از اقرب الموارد). || گواه قوم. (منتهی الارب) (آنندراج). شاهد قوم. || پذیرفتار قوم. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ضمین قوم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، نُقَباء. || نای. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مزمار. (اقرب الموارد). || زبان ترازو. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). لسان المیزان. (اقرب الموارد). زبانهٔ ترازو. (مهذب الاسماء). || سگ گلوسوراخ کرده جهت سست شدن آواز. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). سگ گلوسوراخ کرده، چه معمول مردمان لئیم از تازیان است که گلوی سگ خود را سوراخ می کنند تا بانگ او را کسی نشنود و میهمان به سوی آنها نیاید. (ناظم الاطباء). || سوراخ شده. منقوب. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح صوفیه) در اصطلاح صوفیان، آنکس که از قِبَلِ زعیم منصوب بود جهت سعی در مصالح فتیان و او را واسطه باشد میان ایشان در هر باب به مثابت ترجمان. (از نفایس الفنون). - نقیب اشراف؛ نقیب الاشراف. کسی که از طرف دربار خلفا یا سلاطین مأمور رسیدگی به حال و وضع اشراف بود. (فرهنگ فارسی معین). - نقیب النقباء؛ مهتر نقیبان. سرکردهٔ نقیبان. - نقیب النقبائی؛ شغل نقیب النقباء. مقام و منصب نقیب النقباء: از نیابت وزارت و قاضی القضاتی و نقیب النقبائی و غیر آن. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۴۲). - نقیب درویشان (دراویش)؛ کسی که از طرف دولت مأمور رسیدگی به امور درویشان بود و پرسه زدن و چادر زدن جلو خانه های رجال و اعیان و غیره به دستور او تعیین می شده. (فرهنگ فارسی معین). - نقیب سادات؛ نقیب السادات. نقیب علویان. رجوع به نقیب علویان شود. - نقیب طالبیان؛ نقیب الطالبیین. کسی که در عهد خلفای عباسی بغداد ریاست عموم آل ابی طالب را بر عهده داشته. (فرهنگ فارسی معین). - نقیب علویان؛ نقیب سادات. نقیب السادات. سیدی که از طرف دربار مأمور رسیدگی به امور علویان بود: بگوی تا قاضی و... نقیب علویان... را خلعت ها راست کنند هم اکنون، از رئیس و نقیب علویان و قاضی زر، و ازآنِ دیگران زراندوده. (تاریخ بیهقی) (از فرهنگ فارسی معین). - نقیب قلعه؛ فرمانده قلعه. کوتوال. (فرهنگ فارسی معین). - نقیب لشکر؛ کسی که مأمور رسیدگی به امور لشکریان بود. (فرهنگ فارسی معین): سام نریمان چاکرش رستم نقیب لشکرش هوشنگ هارون بر درش جم حاجب بار آمده. خاقانی.
[ نَ ] (اِخ) احمد (حاجی میرزا...)بن حاجی درویش حسن قصه خوان شیرازی، ملقب به نقیب الممالک و متخلص به نقیب. از شاعران متأخر فارسی است. به سال ۱۳۰۲ هـ . ق. درگذشت. (از فارسنامهٔ ناصری ج ۲ ص ۴۵) (از طرایق الحقایق ج ۳ ص ۲۱۵) (از فهرست کتابخانهٔ مجلس شورای ملی ص ۴۴۴) (از آثار عجم ص ۲۶۲) (از فرهنگ سخنوران ص ۶۱۴).
[ نَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن زید آوی غروی. از علما و زهاد قرن هفتم است. رجوع به آوی و نیز رجوع به ریحانة الادب ج ۱ ص ۳۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) محمد سبزواری (میرزا...)، متخلص و مشهور به نقیب. از شاعران قرن یازدهم و از سادات سبزوار و از معاصران نصرآبادی است. او راست: یاد عیش از تیره بختی نگذرد در خاطرم عکس پیدا نیست در شبهای تار آئینه را. دلم از صحبت نادردمندان شمع فانوس است که با خود خلوتی از سوختن در انجمن دارد. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۱۰۱) (از نگارستان سخن ص ۱۲۵) (از فرهنگ سخنوران ص ۶۱۴).
[ نَ ] (اِخ) میرزا سلیم اصفهانی، متخلص به نقیب. از شاعران متأخر است. او راست: اجر محنت های عاشق هم نصیب مدعی است مزد را خسرو گرفت و کار را فرهاد کرد. رجوع به صبح گلشن ص ۵۳۶ و قاموس الاعلام ج ۶ و فرهنگ سخنوران ص ۶۱۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) نقیب خان قزوینی. از شاعران قرن دهم است و در زمان سلطنت اکبرشاه به هندوستان رفته است. او راست: دارم صنمی چهره برافروخته ای راه و روش عاشقی آموخته ای او عاشق دیگری و من عاشق او من سوختهٔ سوختهٔ سوخته ای. (از قاموس الاعلام ج ۶) (از فرهنگ سخنوران ص ۶۱۴).

کلمات هم‌قافیه با «نقیب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید