معنی نقش کردن
7 بازدید
[ نَ کَ دَ ] (مص مرکب) نگاشتن. بنگاشتن. (یادداشت مؤلف). نوشتن. ثبت کردن. حک کردن. مجسم کردن : نکو بشنو و بر دلت نقش کن مگر زنده ماند دلت زین سخن.فردوسی. عقل چو نامش بنویسی ز فخر نقش کند نام تو را بر نگین.ناصرخسرو. بر سنگ اگر مبارک نامش کنند نقش سنگ از شرف به ماه و به خورشید برشود. مسعودسعد. || نقاشی کردن : عمر گفت چه کار دانی؟ گفت درودگری دانم و آهنگری و نقش کردن. (مجمل التواریخ). نقاش قضا نقش به جای دگرش کرد در دیدهٔ ما نیست مثال قدش امشب. علی خراسانی (از آنندراج). || بستن. (یادداشت مؤلف). || سکه زدن.
کلمات همقافیه با «نقش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر