معنی نقر
6 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) آوازکی است که به زدن انگشت ابهام بر وسطی برآید. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). انگشتک و آوازی که از زدن ابهام بر وسطی برآید. (ناظم الاطباء). آوازی که از بشکن زدن برآید. || آوازی از کام و زبان که بدان ستور را رانند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || (اِمص) کنده کاری. (یادداشت مؤلف). رجوع به معانی مصدری همین کلمه و نیز رجوع به نقر کردن شود. || (مص) زدن کسی را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). ضرب. (از اقرب الموارد). || کوفتن. (غیاث اللغات). زدن عود و دف را تا بانگ کند. (از اقرب الموارد). || دانه چیدن مرغ. (غیاث اللغات) (از منتهی الارب) (آنندراج). دانه برچیدن مرغ. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کندن چوب. (غیاث اللغات). کنداگری کردن در چوب. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در چوب کنده کردن. (تاج المصادر بیهقی). کنده گری کردن در چوب. (آنندراج). کندن و سوراخ کردن سنگ و چوب را. (از اقرب الموارد). || سوراخ کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). || سوراخ کردن [ مرغ ] بیضه را جهت برآمدن بچه. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوشتن بر سنگ. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جستجو کردن از امری: نقر عن الامر؛ بحث. (از اقرب الموارد). || سر زبان بر کام چسبانیده آواز دادن و اضطراب کردن زبان. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به اقرب الموارد شود. || صور دمیدن. (غیاث اللغات). دردمیدن در صور. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). دمیدن در ناقور. (از اقرب الموارد). || صفیر زدن اسب. (تاج المصادر بیهقی). || ستور را راندن به بانگ . (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || عیب کردن. (غیاث اللغات) (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دعوت خاص کردن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دعوت کردن کسی را از بین گروهی. (اقرب الموارد از الاساس): نقرت لهم؛ ای دعوتهم خاصة من بین الجماعة. (منتهی الارب). || به اسم خواندن کسی را از میان قوم. (از ناظم الاطباء). || انگشتک زدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کوبیدن انگشت ابهام بر وسطی و بانگ کردن آن. (از اقرب الموارد). بشکن زدن. || رسیدن تیر به هدف. (از ناظم الاطباء). به هدف اصابت کردن تیر و از آن درنگذشتن. (اقرب الموارد). || به شتاب نماز خواندن و تمام نکردن رکوع و سجود را. (از ناظم الاطباء): کما ینقرا لدیک و هو یصلی نقری. (از اقرب الموارد). || گردانیدن تیر را به روی ابهام. (ناظم الاطباء). || (به صیغهٔ مجهول) سوراخ دار گردیدن چوب و مانند آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ نَ قَ ] (ع اِ) بیماری که در پهلوی گوسپند پدید می گردد. (ناظم الاطباء). || (مص) رفتن و ضایع شدن مال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تضییع مال و تلف شدن آن. (ناظم الاطباء). گویند: اعوذ باللََّه من العقر و النقر؛ ای الزمانة و ذهاب المال. (اقرب الموارد). || خشمناک گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). غضب کردن. (از اقرب الموارد). || زده گشتن گوسپند. (آنندراج) (از منتهی الارب). نقرة. (منتهی الارب) (آنندراج). به بیماری نقرة مبتلا شدن گوسپند. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ نَ قِ ] (ع ص) خشمناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). غضبان. (المنجد) (از اقرب الموارد). || مبتلاء به مرض نقرة. (از المنجد). || (اِ) آب و چاه. (از المنجد). ما له بموضع کذا نقر؛ ای ماء او بئر. (المنجد) (از اقرب الموارد).[ نُ قَ ] (ع اِ) جِ نقرة. رجوع به نُقرَة شود.[ نِ ] (ع اِ) چاهک دانهٔ خرما. (منتهی الارب) (آنندراج). چاهک هستهٔ خرما. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نقر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قر» برای سرودن شعر