معنی نقاش

معنی واژه نقاش

5 بازدید
[ نَ قْ قا ] (ع ص) نگارگر. (مهذب الاسماء). نگارنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نگارکننده. (دهار). مزوّق. (دهار). صانع نقش. (از اقرب الموارد). آنکه نقش می کند و تصویر می کشد. مصوّر. صورتگر. چهره پرداز. چهره گشا. چهره گشای. پیکرنگار. (یادداشت مؤلف): بینی آن نقاش و آن رخسار اوی از بر خو همچو بر گردون قمر. خسروانی (از لغت نامهٔ اسدی ص ۴۱۷). چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش کنون شود مژهٔ من ز خون دیده خضاب. خسروانی. ور چون تو به چین کردهٔ نقاشان نقشی است نقاش بلانقش کن و فتنه نگاری است.فرخی. ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ. معزی. از کف ترکی دلارامی که از دیدار اوست حسرت صورتگران چین و نقاشان گنگ. معزی. نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس عنقاندیده صورت عنقاکند همی. (از کلیله و دمنه). نقاش چابک دست از قلم صورتها انگیزد. (کلیله و دمنه). نقاشان چین بر دست و قلم او آفرین می کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۶). چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر او نقشی نبستم.نظامی. هرگز نکشید هیچ نقاش چون صورت روی تو نگاری.عطار. ور بگیری کیست جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند.مولوی. به چشم طایفه ای کج همی نماید نقش گمان برند که نقاش آن نه استادست.سعدی. نسخهٔ این روی به نقاش بر تا بکند توبه ز صورتگری.سعدی. فریدون گفت نقاشان چین را که پیرامون خرگاهش بدوزند.سعدی. یوسف نبود چون تو در نیکوئی مکمل نقاش نقش آخر بهتر کشد ز اول.کاتبی. || آنکه رنگارنگ می کند چیزی را. (ناظم الاطباء). این انتساب عمل رنگ زدن به سقوف را می رساند. (از سمعانی). رنگ آمیز. آنکه رنگ کند. (یادداشت مؤلف). آنکه در و دیوار خانه را رنگ می زند. رجوع به شواهد ذیل معنی اول شود. || مذهّب و منبت کار و حکاک. (ناظم الاطباء). || آنکه نقشهٔ فرش و قالی رسم کند.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) دهی است از دهستان خرقان غربی بخش آوج شهرستان قزوین. در ۲۰هزارگزی شمال غربی آوج در منطقهٔ کوهستانی سردسیری واقع است و ۱۲۰ تن سکنه دارد. آبش از چشمه سار تأمین می شود. محصولش غلات و سیب زمینی و اقسام میوه ها و عسل، شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ نَ قْ قا ] (اِخ) ابراهیم بن یحیی اندلسی مغربی قرطبی، مکنی به ابواسحاق و ملقب و مشهور به نقاش، از ریاضی دانان و منجمین معروف قرن پنجم هجری قمری است و آلت زرقاله در نجوم از اختراعات اوست و بدین مناسبت او را زرقالی و زرقلی و ولدالزرقیال نیز گفته اند. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۲۲۶). رجوع به کشف الظنون و تاریخ الحکماء ابن قفطی ص ۲۲ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) اسماعیل بن عبداللََّه بن علی حلبی، ملقب به منتخب الدین و مشهور به نقاش، فقیه اصولی قرن هفتم و هشتم هجری قمری است. از موطنش حلب به مکه سفر کرد و از آنجا به یمن رفت و در زبید یمن مقام و منزلتی یافت و در همانجا به سال ۷۱۱ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۱۵). رجوع به العقود اللؤلؤیه ج ۱ ص ۳۹۹ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) علی بن عبدالقادربن محمد میقاتی، ملقب به نورالدین و مشهور به نقاش، از دانشمندان قرن نهم هجری قمری مصر است و در گاه شماری تصنیفاتی دارد. از آنجمله است «عمدةالحذاق فی العمل فی سائرالآفاق». وی به سال ۸۸۰ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۱۱۵). رجوع به الضوء اللامع ج ۵ ص ۲۴۲ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) عیسی بن هبةاللََّه بن عیسی، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به نقاش از ادیبان و شاعران و ظریف طبعان قرن ششم بغداد است و به سال ۵۴۴ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۹۷). رجوع به فوات الوفیات ج ۲ ص ۱۲۰ و طبقات الاطباء ج ۲ ص ۱۶۲ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) محمدبن حسن بن محمدبن زیادبن هرون موصلی بغدادی، مکنی به ابوبکر، و معروف به نقاش و ابن النقاش ، محدث و مفسر قرن چهارم هجری قمری است. و از تصانیف اوست: ارم ذات العماد، الاشارة فی غرایب القرآن، دلائل النبوة، شفاء الصدور معروف به تفسیر نقاش، معجم اوسط و معجم صغیر و معجم کبیر، هر سه در اسماء و قراآت قرآن، الموضح فی معانی القرآن. وی بین سالهای ۳۵۰ -۳۵۲ هـ . ق. درگذشته است. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۲۲۷) (الاعلام زرکلی ج ۶ ص ۳۱۰). رجوع به کشف الظنون و تاریخ بغداد ج ۲ ص ۲۰۱ و ابن خلکان ج ۲ ص ۶۵ و الفهرست ابن ندیم ص ۵۰ و ارشادالادیب ج ۶ ص ۴۹۶ و غایةالنهایة ج ۲ ص ۱۱۹ و میزان الاعتدال ج ۳ ص ۴۵ و مفتاح السعادة ج ۱ ص ۴۱۶ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) محمدطاهر کاشانی متخلص به نقاش، از شاعران قرن یازدهم هجری قمری است و در کاشان به نقشبندی اشتغال داشته است، او راست: بی بصیرت را عنان در دست نفس سرکش است می برد هر جا که می خواهد عصاکش کور را. سررشتهٔ وجود و عدم بستهٔ من است من در میانه همچو گره هیچکاره ام. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۳۷۰) (نگارستان سخن ص ۱۲۵).
[ نَ قْ قا ] (اِخ) محمدبن علی بن عمروبن مهدی اصفهانی، مکنی به ابوسعید و مشهور به نقاش از ثقات محدثین قرن چهارم و پنجم هجری قمری است. برای استماع و جمع کردن احادیث به مکه و مدینه و بغداد و بصره و کوفه و مرو و جرجان و هرات و دینور و نیشابور و همدان و نهاوند سفر کرد، او راست کتاب القضاة و الشهود. وی به سال ۴۱۴ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۷ ص ۱۶۰). رجوع به الرسالة المستطرفه ص ۲۷ و تذکرة الحفاظ ج ۳ ص ۲۴۶ شود.
[ نَ قْ قا ] (اِخ) محمد قاسم اصفهانی، متخلص به نقاش از شاعران متأخر است. او راست: در پای خمی دیدهٔ پیمانه ضیا یافت کوری به قدمگاه می ناب شفا یافت. رجوع به صبح گلشن ص ۵۳۶ شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید