معنی نقاد
6 بازدید
[ نَ قْ قا ] (ع ص) سره کنندهٔ درم ها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بسیار سره کننده درم و دینار را. (غیاث اللغات). سره کنندهٔ درم و دینار. (آنندراج). آنکه پول ها را سره می کند و خوب و بد آنها را از هم جدا می کند. (ناظم الاطباء). سره گر. صراف. صیرفی. سره کنندهٔ سیم. به گزین. (یادداشت مؤلف): از بهر عیار دانش اکنون به بلاد کو صیرفی و کو محک و کو نقاد.خاقانی. گاه علم آدم ملایک را که بود اوستاد علم و نقاد نقود.مولوی. و اجرت نقاد و وزان و سایر اخراجات آن از مال سلطان احتساب نمایم. (تاریخ قم ص ۱۵۴). || ناقد. سخن سنج : کاتب و عالم و نقاد و سخن سنج و حسیب عاقل و شاعر و دراک و ادیب و هشیار. ناصرخسرو. || مرد تیزدست و چالاک و ماهر. (ناظم الاطباء). || شبان گوسفند کَتَک. (از منتهی الارب) (آنندراج). شبان گوسپند. (ناظم الاطباء). شبان نقد [ قسمی گوسپند بدشکل کوتاه پای که در بحرین یافته می شود ] . (از اقرب الموارد).[ نُ قْ قا ] (ع ص، اِ) جِ ناقد. رجوع به ناقِد شود.[ نِ ] (ع اِ) جِ نقد. رجوع به نَقَد شود.[ نَ قْ قا ] (اِخ) پندت جی کوپال کشمیری اصل لکهنوی، از معاشران اختر و از شاگردان میرزا قتیل است و در کلکته وفات یافته است، او راست: حریف شعلهٔ عشق تو کی تواند شد کسی که از خس و خار هوی جدا نشود. (از صبح گلشن ص ۵۳۵) (قاموس الاعلام ج ۶) (فرهنگ سخنوران ص ۶۱۳).
کلمات همقافیه با «نقاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر