معنی نفس شکستن
5 بازدید
[ نَ شِ کَ تَ ] (مص مرکب) با نفس اماره جنگیدن. بر هوای نفس غلبه کردن : سعدی هنر نه پنجهٔ مردم شکستن است مردی درست باشی اگر نفس بشکنی. سعدی. مبارزان طریقت که نفس بشکستند به زور بازوی تقوی و للحروب رجال. سعدی.[ نَ فَ شِ کَ تَ ] (مص مرکب) نفس فروبردن و برنیاوردن. نفس گسستن. || دم برنیاوردن. لب به سخن نگشودن. از اظهار مطلبی خودداری کردن : دگر سرود صمد جوشد از دلم در دیر نفس همی شکنم در گلوی سینهٔ تنگ. عرفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «نفس شکستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر