معنی نفرت
5 بازدید
[ نِ رَ ] (ع اِمص) رمیدگی. نوعی رمیدگی از چیزی. (غیاث اللغات). بیزاری. اشمئزاز. رمیدگی. ناخواهانی. (یادداشت مؤلف). فرار. گریز. هزیمت. هول. ترس. هراس. کراهت. ویسه. یارند. تنفر. عدم میل. (ناظم الاطباء): اگر تا این حد نواختی بواجبی از مجلس ما به حاجب نرسیده است اکنون پیوسته بخواهد بود تا همهٔ نفرت ها و بدگمانی ها که این مخلط افکنده است زایل گردد. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۵). بدان نامه بیارامید [ آلتونتاش ] و همهٔ نفرت زایل گشت. (تاریخ بیهقی). شتربه گفت سخن تو دلیل می کند بر آنکه از شیر مگر هراسی و نفرتی افتاده است. (کلیله و دمنه). پسر از سر نفرتی که داشت دلش بر صفای جانب او قرار نگرفتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۵). از موجب نفرت و دواعی وحشت استعلام کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۹). بانگ نماز گفتی به ادائی که مستمعان را از او نفرت بودی. (گلستان سعدی). چندانکه دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است. (گلستان سعدی). - به نفرت؛ به کراهت. از روی اشمئزاز و بیزاری : به نفرت ز من درمکش روی سخت.سعدی. || (اِ) در تداول، بوئی سخت بد. (یادداشت مؤلف). || یکبار رمیدن. (غیاث اللغات). رجوع به نفرة شود.
کلمات همقافیه با «نفرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر