معنی نفذ
6 بازدید
[ نَ ] (ع مص) درگذشتن از قوم و خلاف ورزیدن . (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). درگذشتن از قوم و پشت سر گذاشتن ایشان را. نفاذ. (اقرب الموارد) (متن اللغة) (المنجد). نفوذ. (المنجد). || درگذشتن تیر از جائی که رسد یا بیرون آمدن سر تیر به طرف دیگر و تمام آن در اندرون بودن. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نفاذ. نفوذ. (منتهی الارب) (المنجد). || گذشتن چیزی از چیزی و رها شدن آن از آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نفاذ. نفوذ. (منتهی الارب). رجوع به نفاذ شود.[ نَ فَ ] (ع اِمص) نفاذ. روانی چیزی. (از منتهی الارب) (از آنندراج). انفاذ. (اقرب الموارد) (متن اللغة) (ناظم الاطباء). روانی. اجرا. (ناظم الاطباء). اسم است از انفاذ. (از متن اللغة). نفوذ. (ناظم الاطباء). گویند: طعنة لها نفذ؛ ای طعنة نافذة. امر بنفذه؛ ای بانفاذه. (متن اللغة). || (اِ) مخرج. مخلص. (متن اللغة) (اقرب الموارد). مخرج. راه برآمد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خرق. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نفذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فذ» برای سرودن شعر