معنی نفاذ
6 بازدید
[ نَ فْ فا ] (ع ص) درگذرنده و رسا در هر کار. (منتهی الارب) (آنندراج). درگذرنده در جمیع کارهایش. نفوذ. (از المنجد) (از اقرب الموارد).[ نَ ] (ع اِمص) روائی. جریان. درگذرندگی. نفوذ. تأثیر: ز رای اوست نفاذی که در قضا باشد ز وهم اوست مضائی که این قدر دارد. مسعودسعد. از کفش بر مثال های نفاذ عز توقیع و حسن عنوان باد. مسعودسعد. به حل و عقد و بد و نیک عزم و حزم ترا چو کوه باد ثبات و چو باد باد نفاذ. مسعودسعد. - به نفاذ پیوستن؛ واقع شدن. انجام گرفتن : آن عزیمت به نفاذ پیوست. (جهانگشای جوینی). - به نفاذ رساندن؛ انجام دادن. تحقق بخشیدن : اگر این عزیمت به نفاذ رسانی... هر آنچه توقع افتد پیش گرفته شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۲۵). - به نفاذ رسیدن؛ انجام گرفتن. تحقق یافتن : هر چه به زرق ساخته شود اگر به نفاذ رسد دست تدارک از آن قاصر باشد. (کلیله و دمنه). - نفاذ امر؛ روائی فرمان. (یادداشت مؤلف): و نفاذ امر پادشاهانه از همهٔ وجوه حاصل آمد. (کلیله و دمنه). ملک در اکرام آن غدار افراط نمود و در حرمت و نفاذ امر که از خصایص ملک است او را نظیر نفس خویش گردانید. (کلیله و دمنه). در نفاذ امر او از بحر و بر رایش از دست دو مرسل کرده اند.خاقانی. این پادشاهی و فرمان و نفاذ امر از سر ایشان بیرون نشود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۹۹). - نفاذ عزم؛: ارکان و حدود آن را به ثبات حزم و نفاذ عزم چنان مستحکم و استوار گردانید. (کلیله و دمنه). - نفاذ فرمان؛ روائی فرمان. مطاع و متبوع بودن فرمان : سی سال در علوّ شأن و نفاذ فرمان روزگار گذاشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۳). نگذاشت که در عهد حکم زبان و نفاذ فرمان او بدو نکبتی و نکایتی رسد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۰). - نفاذ کار؛ رواج و جریان داشتن کار. روائی کار: نفاذ کارها به اهل بصر و فهم تواند بود. (کلیله و دمنه). و الا نفاذ کار و ادراک مطلوب جز به سعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواند بود. (کلیله و دمنه). || درگذشتگی و فرورفتگی و نفوذ و تأثیر. || رهائی از دشمن. (ناظم الاطباء).[ نَ ] (ع مص) گذشتن تیر از آنچه بدان آید. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). گذشتن تیر از جائی که بدان رسد. (غیاث اللغات). بیرون گذشتن تیر از آنچه برآن برآید. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گذشتن چیزی از چیزی و رها شدن آن از آن. (منتهی الارب) (آنندراج). درگذشتن تیر از جائی که رسد یا بیرون آمدن سر تیر به طرف دیگر و تمام آن در اندرون بودن. (آنندراج). || روان شدن فرمان. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). جاری شدن فرمان و نامه. (غیاث اللغات). روان شدن حکم. (بهار عجم) (از آنندراج). روان شدن قضا و فرمان و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || (اِ) در اصطلاح قافیه، نام حرکت وصل است وقتی که خروج، به او پیوندد و حرکت خروج و مزید را نفاذ نیز گویند. (از غیاث اللغات). || (اِمص) اصطلاح فقهی، ترتب اثر بر تصرف مانند ترتب ملکیت بر بیع.
کلمات همقافیه با «نفاذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اذ» برای سرودن شعر