معنی نعم

معنی نعم

8 بازدید
[ نَ ] (ع مص) برهنه پای آمدن. (از ناظم الاطباء). || (ق) لغتی است در نَعَم. (اقرب الموارد).
[ نَ مَ ] (ع اِ) نعم عین؛ نعام عین. (اقرب الموارد). رجوع به نعامَ شود.
[ نَ عَ / نَ ] (ع اِ) شتر و گوسپند یا بخصوص شتر و گفته اند ستور چرنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شتر، بر گاو و گوسفند نیز اطلاق شود. (از المنجد). ج، انعام، نُعمان. جج، اناعیم.
[ نَ عَ ] (ع ق) کلمهٔ ایجاب و تصدیق به معنی آری و بلی. (از غیاث اللغات). حرف جواب است و اگر بعد از ماضی واقع شود معنی آن تصدیق است چنانکه در «هل قام زید» و اگر بعد از مستقبل واقع شود معنی آن وعده است چنانکه «نعم» در جواب «هل تقول». || بلی. آری. اجل. مقابل لا به معنی نه : گر تو گوئی که مر او را بکرم نیست نظیر همه گویند بلی و همه گویند نعم.فرخی. دیو است آنکس که هست عاصی در امر او دیو در امر خدای عاصی باشد نعم. منوچهری. نه جز بر زبانش نعم را مکان نه جز در عطاهاش کان نعم.ناصرخسرو. بر مجلس تو بنده را سؤالیست ارجو که جوابش نعم فرستی خود جز نعم از تو جواب ناید گوئی نعم و پس نعم فرستی.سوزنی. مفتی علم سخائی وز تو سائل را نیست جز قول نعم پاسخ و جز بذل نعم. سوزنی. مهتر ارچه بزند بنوازد که یکی لاو هزارش نعم است.خاقانی. گفت بخشیدم به او ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده اش کنم. مولوی. با آنکه می بینم جفا امید می دارم وفا چشمانت می گوید که لا ابروت می گوید نعم. سعدی. گفتم به درم بوسه دهی گفت دهم گفتم بجز از بوسه دهی گفت نعم.؟ || (مص) سبز و تازه و نرم گردیدن چوب. سبز شدن و تازه و باطراوت گردیدن چوب. (از منتهی الارب). سبز شدن و تازه و باطراوت گردیدن چوب. (از المنجد) (از اقرب الموارد).
[ نَ عِ ] (ع ص) نرم و نازک و ملایم و نیک. (ناظم الاطباء).
[ نُ ] (ع اِمص، اِ) نازکی و نرمی و نیکوئی. (از غیاث اللغات) (منتهی الارب). || خوشی عیش. (یادداشت مؤلف): یوم نعم؛ یوم رغد و طرب. (المنجد). مقابل بؤس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة) (مهذب الاسماء). گویند: یوم نعم و یوم بؤس. (اقرب الموارد). ج، اَنعم : بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس همت بزم و رزم است و هم نعم و بوس. فردوسی. گهی بخت گردد چو اسب شموس به نعم اندرون زفتی آردت بوس.فردوسی.
[ نِ عَ ] (ع اِ) جِ نعمة. (از منتهی الارب). نعمت ها: داد بر خسرو است فضل بر شهریار جود بر شاه شرق بخشش مال و نعم. منوچهری. آن است بی زوال سرای ما والا و خوب و پرنعم و آلا.ناصرخسرو. سوابق نعم خداوندی ملازم روزگار بندگان است. (گلستان سعدی). همیشه در کرمش بوده ایم و در نعمش زآستان مربی کجا روند اطفال.سعدی. شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم.سعدی. جواب سائلان از وی نعم باشد نعم درپی بجز وقت تشهد در کلامش کس نیابد لا. سلمان ساوجی. رجوع به نعمت و نعمة شود.
[ نِ مَ / نَ مَ / نَ عِ مَ / نِ عِ مَ ] (ع فعل) فعل مدح به معنی نیک است. (از غیاث اللغات). فعل ماضی است به معنی نیک است. و آن را فعل مدح گویند، مقابل ساء و بئس که فعل ذم است. این فعل چون افعال دیگر صرف نمی شود، زیرا در زمان حال به صورت ماضی مستعمل است و در نِعمَ سه لغت دیگر است بدین ترتیب: نَعِمَ و نِعِمَ و نَعمَ، گویند: نعم الرجل زید؛ و نعمت المرأة هند، و نعم المرأة هند. (از منتهی الارب). از افعال مدح است و مقابل بئس است. (از متن اللغة). نیک است. نیکوست. چه نیکوست. (یادداشت مؤلف). رجوع به منتهی الارب و رجوع به بئس در این لغتنامه شود. - نعم البدل؛ بهتر بدل. نیک عوض. (از غیاث اللغات): مام من در دیگ پختن بد مثل دخت اویم گر نیم نعم البدل. علی اکبر دهخدا. - نعم البرید: چون کبوتر نامه آورد از ظفر نعم البرید عنکبوت آسا خبر داد از خطر نعم الفتی. خاقانی. - نعم الصباح : بلبل کردش سجود گفت که نعم الصباح خود بخودی باز داد صبحک اللََّه جواب. خاقانی. - نعم العوض : دید ما را دید او نعم العوض هست اندر دید او کلی غرض.مولوی. - نعم الفتی : شه طغان عقل را نایب منم نعم الوکیل نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی. خاقانی. - نعم المقیم : شه نظام الدین میران منعم ارباب فضل در مقام صاحب عادل عمر نعم المقیم. سوزنی. - نعم الوکیل : شه طغان عقل را نایب منم نعم الوکیل نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی. خاقانی. ترکیب های دیگر: - نعم المسیر. نعم المطلوب.

کلمات هم‌قافیه با «نعم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید